تبادل نظر آزاد  ›› عمومی

زندگینامه بزرگان تجارت

صفحه 1 از 2 (24 پست یافت شد)
First
Prev
[1]
2
Next
Last
مدیر سایت
تعداد پست :
381
۱۱:۵۹   ۱۳۹۱/۹/۶
       
نقل قول

احد عظیم زاده مولتی میلیارد ایرانی از زندگی اش می گوید

من احد عظیم‌زاده هستم. در 10 آذر 1336 در ده اسفنجان در شهرستان اسکو متولد شدم. هفت ساله بودم که پدرم را از دست دادم و یتیم شدم.
امکانات مالی‌مان اجازه نمی‌داد به مدرسه بروم و فقط پس از رفتن به کلاس اول مجبور شدم پشت دار قالی بنشینم و قالیبافی کنم. تا 13 سالگی روزها قالی می‌بافتم و شب‌ها درس می‌
خواندم. چاره‌ای نبود، وسع مالی ما جز این اجازه نمی‌داد.

خاک خوردم و زحمت بسیار کشیدم. در سال 2بار بیشتر نمی‌توانستیم برنج بخوریم. یک بار روز 21 ماه رمضان و بار دوم شب چهارشنبه‌سوری. آرزو داشتم یا خلبان شوم یا پولدار و برای رسیدن به این آرزوها بسیار زحمت کشیدم.

کارم را با به دوش کشیدن پشتی و قالی‌های کوچک و بردن آن از اسفنجان یا اسکو برای فروش آغاز کردم. در آغاز کار از هرکدام از آنها یک یا دو تومان (نه هزار یا 2هزار تومان) سود می‌کردم. پنج سال اینچنین سخت کار کردم. بسیار دشوار بود. اما پشتکار و اعتقاد به هدف با توکل به خدا تحمل سختی‌ها را آسان می‌کرد. در 18 سالگی توانستم 20 هزار تومان پس‌انداز کنم، اما فشارها همچنان ادامه داشت تا این‌که مجبور به ترک تحصیل شدم.

غصه یتیمی چون باری سنگین به دوشم بود. (بغض می‌کند) یتیم هیچ‌کس را ندارد. کارمند، کارگر، بانکی، کاسب و هرکس دیگری شب که به خانه‌اش می‌رود دستی به سر و روی بچه‌اش می‌کشد. اما یتیم این محبت بزرگ را ندارد. شب‌ها، شب‌های جمعه پاهایش را در بغل می‌گیرد و به انتظار می‌نشیند. در انتظار آن کس که دستی به سرش بکشد...

در این فکر بودم که سرمایه‌ام را افزایش بدهم تا بتوانم کاری بکنم. می‌خواستم یک کارگاه فرشبافی راه بیندازم. سراغ پسرعموی پدرم رفتم و از او 20 هزار تومان قرض کردم و 60 هزار تومان هم از بانک وام گرفتم. سرمایه‌ام شد 100 هزار تومان یعنی به اندازه یک تراول صد تومانی امروزی.
وقتی این پول دستم آمد تازه به فکر افتادم که چه بکنم. چه ایده جدیدی داشته باشم؟ ماه‌ها فکر کردم. آن روزها چون انقلاب پیروز شده بود تا 2 سال به هیچ ایرانی پاسپورت نمی‌دادند. در این مدت فکر کردم و فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که با صادرات کارم را شروع کنم.



اما هیچ اطلاعاتی نداشتم. شنیده بودم آلمان مرکز تجارت فرش است. ویزا گرفتم و به هامبورگ رفتم و در یک مسافرخانه یا پانسیون مستقر شدم. به سالن‌ها و انبارهای فرش آنجا سرزدم و با سلیقه‌ها آشنا شدم. آنجا به من گفتند ثروتمندان برای خرید فرش به سوئیس می‌روند. ویزای 15 روزه سوئیس گرفتم و به ژنو رفتم.

زبان هم نمی‌دانستم. در یک هتل با تاجری آشنا شدم و او ایده اصلی را به من داد: فرش گرد بباف. در آن دوران در ایران فرش گرد بافته نمی‌شد و
کیفیت تولید فرش و رنگ‌بندی‌ها هم مناسب نبود. چای و قهوه‌ام را خوردم و همان روز به ایران برگشتم.
به ده خودمان آمدم و ساختمانی اجاره کردم. دستگاه خریدم، با 10 درصد نقد و بقیه اقساط. ابریشم هم قسطی خریدم. انسان باید ریسک‌پذیر باشد و من هم ریسک کردم. با دست خالی و از هیچ.

شروع به بافتن فرش گرد کردم و چند نمونه که بیرون آمد سر و کله تاجران آلمانی پیدا شد و آنان به اسفنجان آمدند. باور می‌کنید یا نه؟ در اولین معامله 6.5 میلیون تومان نقد پرداختند و شش میلیون تومان هم چک دادند! آن شب از شدت هیجان نخوابیدم. احساس آن شب را خوب به خاطر دارم. سرمایه 100 هزار تومانی من که 80 هزار تومانش قرض بود در کارخانه اجاره‌ای اینچنین سودی نصیب من کرده بود، در اولین قدم... کسب و کارم رونق گرفت و صادراتم را به آلمان، ایتالیا، سوئیس، انگلیس، بلژیک و دیگر کشورها آغاز کردم.

بسیار سفر کردم و ایده‌های جدید دادم. از موزه‌های فرش کشورها بازدید می‌کردم و از طرح‌ها اقتباس یا از آنها عکس می‌گرفتم و با الهام از آنها و تلفیق طرح‌ها، ایده‌های نو بیرون می‌دادم. در این مدت سلیقه مشتریان را شناختم.

اصول کار خودم را پیدا کردم. من شریک ندارم. هیچ‌گاه نداشته‌ام و نخواهم داشت. اگر شریک خوب بود، خدا برای خودش شریک می‌گذاشت.

اصل دیگر من احترام به مشتری است، هر که می‌خواهد باشد. پیش مشتری مثل سربازی که جلوی تیمسار خبردار می‌ایستد، با احترام می‌ایستم. اتکای خودم اول به خدا و دوم به ایده و تفکر و پشتکار و ریسک‌پذیری خودم است. بسیار ریسک می‌کنم،بسیار.

کمی بعد در بازدید از هتل‌های معروف جهان تصمیم گرفتم وارد کار ساخت بزرگ‌ترین پروژه هتل کشور شوم. تاکنون 180 میلیارد تومان در این پروژه سرمایه‌گذاری کرده‌ام. تمام مصالح این پروژه خارجی و بهترین است.

سنگ برزیل، شیشه بلژیک، دستگیره در انگلیس و تاسیسات آلمانی است. کابین چهار آسانسور نیز از طلای 18 عیار است. این هتل 340 واحد مسکونی در 25 طبقه، هفت طبقه سالن ورزشی، 34 طبقه هتل، 7 رستوران روی دریاچه، 10 هزار متر شهر آبی، 70 هزار متر زمین آمفی‌تئاتر، 90 هزار متر زمین گلف و 2 باند هلیکوپتر دارد. فقط قرارداد نورپردازی این پروژه با فرانسوی‌ها 9 میلیون دلار است. این پروژه آبروی کشور است و من با افتخار روی آن سرمایه‌گذاری کرده‌ام. من ایران را دوست دارم. بروید بگردید حتی یک دلار و ریال در خارج کشور ندارم و سرمایه‌گذاری یا ذخیره نکرده‌ام....

می‌پرسید چه احساسی نسبت به پول دارم؟ پول دیگر مرا ارضا نمی‌کند. هدف من کارآفرینی است. تنها در پروژه آن هتل 600 نفر به طور مستقیم کار می‌کنند.
من 2 بار برنده تندیس الماس بزرگ‌ترین بیزینس‌من جهان شدم و بزرگ‌ترین صادرکننده فرش کشور هستم. اما می‌دانید بزرگ‌ترین افتخار من چیست؟
یتیم‌نوازی.
افتخار می‌کنم 2 سال خیر نمونه کشور شدم. افتخار می‌کنم جزو 100 کارآفرین برتر کشور هستم. دوست دارم اشتغالزایی کنم. دوست دارم سفره مرتضی علی باز کنم، معتقدم خدا من را وسیله قرار داده است. هم‌اکنون 1070 بچه یتیم را زیر پوشش دارم و با خودم پیمان بستم تا عمر دارم هر سال 100 بچه به آنها اضافه کنم. وصیت کرده‌ام وقتی مردم تا 10 سال بعد از عمرم هر سال 100 بچه یتیم اضافه شود و مخارج همه یتیم‌ها را از محل ارثم بپردازند.
بعد از 10 سال هم اگر بازماندگانم لیاقت داشتند، راه من را ادامه می‌دهند. سفره که می‌اندازیم برای یتیم‌ها و می‌آیند و غذا می‌خورند، کیف می‌کنم. گریه می‌کنم و حال می‌کنم.

در یک مراسمی بچه‌ها دورم جمع شده بودند و هر کس چیزی می‌خواست. در این میان دختربچه‌ای به من نزدیک شد و به جای آن که چیزی بخواهد، فقط خواست دستم را ببوسد. مهرش بدجور به دلم نشست. خواستم فردا بیایند دفترم. آن دختر الان دخترخوانده من است. روی پایم نشست و بابایی صدایم کرد. من به هر دخترم 50 میلیون تومان جهاز دادم و مقرر کردم به این یکی 100 میلیون تومان جهاز بدهند. این دست خداست که مهر این دختر را به دل من انداخت.
یتیمی سخت است. بهترین ساعات عمر من زمانی است که در خدمت یتیمان هستم.
پول را برای چه می‌خواهیم؟ خدا به ما داده و ما هم باید به بقیه بدهیم.

ما وسیله هستیم. باید بخشید و بی‌منت و زیاد بخشید. این توصیه من به همکارانم است. من از زیر صفر شروع کردم. توصیه من به جوانان این است که منطقی فکر کنند. این گونه نبوده که شب بخوابم، صبح پولدار شوم. خاک خوردم و رنج کشیدم و آثار این رنج هنوز در من هست. امیدشان به خدا و فکر و بازوی خودشان باشد. درستکار باشند و تلاش و تلاش و تلاش کنند. این فرمول من است...



مدیر سایت
تعداد پست :
381
۱۳:۰۸   ۱۳۹۱/۹/۶
       
نقل قول

كارلوس سليم الو چگونه ميلياردر شد؟

بسياري از مردم در سراسر دنيا نمي‌‌دانند كارلوس سليم الو چه كسي است، در حالي كه او بي شك يكي از مشهورترين افراد در تاريخ مكزيك مي‌‌باشد. الو با ثروت خالص 35 ميليارد دلار سومين فرد ثروتمند جهان به حساب مي‌آيد. ثروت او تنها در سن 26 سالگي به 40 ميليون دلار مي‌رسيد!

كارلوس سليم الو در 28 ژانويه 1940 در مكزيكو سيتي به دنيا آمد. كارلوس از نژاد مكزيكي نيست و خانواده‌اش از مهاجران لبناني بوده‌اند. كارلوس جوان پنجمين فرزند از شش فرزند و باهوش‌ترين فرزند خانواده بزرگ ‌اش بود. او در مدرسه بر ديگران برتري داشت و همواره خود را وقف تحصيلاتش مي‌كرد. بعد از دبيرستان او تصميم گرفت كه در رشته مهندسي تحصيل كند و در دانشگاه يونيورسيداد ناسيونال اتونوما دو مكزيكو پذيرفته شد. كارلوس به زودي دريافت كه استعدادش در كمك به سودآور شدن شركت‌ها امري است كه او را بي‌اندازه ثروتمند خواهد كرد. او با يافتن شركت‌هايي كه ارزش شديدا پاييني داشتند و سودآور كردن آنها موفقيت مالي عظيمي‌كسب كرد. اين كار هم براي شركت‌هاي مربوطه و هم براي الو بي‌نهايت مفيد بوده است. در سال 1965 كارلوس شروع به بنا كردن پايه‌هاي گروپو كارسو نمود كه در 1966 به ثبت رسيد.از 1980 به بعد الو يك فرد موفق در بسياري از حوزه‌هاي صنعتي، خريد و فروش املاك و تجارت بوده است. زماني كه مكزيك متحمل يك بحران مالي در سال 1982 شد، كارلوس تصميم به سرمايه‌گذاري بزرگ در بازار گرفت كه نتايج واقعا خوبي در پي داشت. تا سال 1985 گروپو كارسو كنترل شركت‌هاي زيادي را به دست گرفت.
در 1990 گروپو كارسو تل‌مكس را هم تحت كنترل گرفت و حيطه‌ جديدي از گسترش صنعتي را در سطح جهاني شروع كرد. در طي 15 سال تل مكس به واسطه بهينه‌سازي فرايندهايش، پيشرفت زيادي در سطح جهاني و تكنولوژيكي كرد.
الو كسب و كارهاي متفاوتي هم انجام داده است و بخشي از بسياري از صنايع را به دست گرفته است. مثلا او 4/6 درصد از سهام شركت نيويورك‌تايمز را در اختيار دارد كه او را تبديل به بزرگ‌ترين سهامدار اين شركت پس از صاحبان آن يعني خانواده سالزبرگر، مي‌كند. تاكتيك‌هاي او گرچه كاملا قانوني هستند، گاهي اوقات در دنياي كسب وكار مورد انتقاد واقع مي‌‌شوند. دولت مكزيك در دوره 1990 به سمت خصوصي‌سازي حركت كرد و الو به سرعت دست به كار شد و كنترل تله‌فونسو دو مكزيك (‌تل مكس) را به دست گرفت. او به سرعت به خاطر بالابردن قيمت‌‌ها پس از بدست گرفتن كنترل شركت، مورد انتقاد قرار گرفت. گرچه او براي بهبود خدمات تلفن در مكزيك تلاش بسياري كرده و همچنين خدمات تماس محلي و از راه دور، خدمات اينترنتي، خدمات تلفن همراه و كتابچه راهنماي تلفن را نيز ارائه كرده است. بي‌‌شك او بر صنعت تله‌‌كام حكمراني مي‌كند، زيرا در حال حاضر 90 درصد خطوط تلفن در مكزيك در كنترل تل‌مكس است. همچنين 80 درصد خطوط تلفن همراه در مكزيك در اختيار تل‌سل، شركت تلفن همراهي است كه توسط الو اداره مي‌شود. الو همچنين صاحب بزرگ‌ترين ارائه‌كننده خدمات اينترنت در مكزيك يا حتي در ايالات متحده مي‌باشد. از سال 2006 تا 2007 ثروت كارلوس از 30 ميليارد دلار به 49 ميليارد دلار جهش كرد. الو به روشي مشابه وارن بافت كسب درآمد مي‌كند، يعني از طريق سرمايه‌گذاري دقيق و بي‌عيب، اما الو ترجيح مي‌دهد خودش را به عنوان گرداننده شركت‌ها و نه يك سرمايه‌گذار صرف تصور كند.
كارلوس پس از سال‌ها كار سخت، بخش عمده‌ شركت‌هايش را به پسرانش سپرده است و در حال حاضر او تنها در مقام رياست 5 شركت از مجموعه شركت‌هايش قرار دارد.
كارلوس به واسطه فعاليت‌هايش در حوزه تكنولوژي بارها مورد تشويق قرار گرفته است. براي مثال او جوايزي از جمله مدال لياقت كارآفريني از تالار تجارت مكزيك و مدال فرمانده لئوپولد دوم از سوي دولت بلژيك و عنوان مدير ارشد اجرايي (CEO) سال و دهه ‌(در سال 2003) را از سوي مجله تريدبيزنس دريافت كرده است. الو براي كارهاي خيرخواهانه‌اش نيز شهرت دارد. صندوق توسعه آمريكاي لاتين كه او رييس آن است، بودجه‌اي بالاي 10 ميليارد دلار دارد كه صرف پروژه‌هاي مختلف فرهنگي در سرتاسر آمريكاي لاتين مي‌شود. به علاوه او بسيار علاقه‌مند طبيعت و هنر است.

منبع :دنیای اقتصاد

مدیر سایت
تعداد پست :
381
۱۳:۰۸   ۱۳۹۱/۹/۶
       
نقل قول

ثروتمندترین ایرانی جهان -پیر امیدیار بنیانگذار سایت حراج ای‌بی

پیر امیدیار بنیانگذار و رییس ایرانی-آمریکایی سایت حراج ای‌بی است و با ثروت 2/5 میلیارد دلار صد و چهل و هشتمین میلیاردر جهان است.

وی این شرکت را در سال 1995 تاسیس کرد. پیر مراد امیدیار در 21 ژوئن سال 1967 در پاریس متولد شد. پدر و مادر او ایرانیانی بودند که برای تحصیل به خارج از کشور رفته بودند. مادر او الهه میرجلالی امیدیار مدرک دکترای زبانشناسی خود را از دانشگاه سوربن دریافت کرده بود و پدرش یک جراح بود. خانواده پیر زمانی که او 6 ساله بود به آمریکا مهاجرت کردند و پیر در واشنگتن بزرگ شد. وی در ۱۴ سالگی با نوشتن دومین برنامه رایانه‌ای برای کتابخانه مدرسه پا به دنیای بیتها گذاشت. امیدیار به دبیرستان سنت اندرو در مریلند رفت و در سال 1984 فارغ‌التحصیل شد. وی سپس به دانشگاه تافتز رفت و در سال 1988 با مدرک علوم کامپیوتر از این دانشگاه فارغ‌التحصیل شد. امیدیار کمي ‌بعد برای کار به شرکت کلاریس، یکی از شرکت‌های زیرمجموعه شرکت اپل رفت. او در این شرکت برای نوشتن برنامه مک همکاری مي‌کرد. وی در سال 1991 یکی از افرادی بود که شرکت توسعه اینک، یک شرکت نرم‌افزاری، را تاسیس کردند. این شرکت بعدها تبدیل به یک شرکت تجارت الکترونیک شد و به ای‌شاپ تغییر نام پیدا کرد.
پیر امیدیار زمانی که 28 ساله بود در یکی از تعطیلات خود یک برنامه کامپیوتری نوشت که نهایتا تبدیل به یک سوپربرند اینترنتی به نام سایت حراج ای‌بی شد. او كه در زمينه برنامه‌نویسی کامپیوتری تخصص داشت در اتاق‌نشيمن خانه‌اش چند سايت اينترنتى را تحت يك مجموعه واحد و با آدرس www.ebay.com گرد آورده و اداره مي‌كرد.
امیدیار در یکی از تعطیلاتش تصميم گرفت جايى را براى برگزارى حراج در اينترنت شكل دهد. وى اين كار را انجام داد و آن را «حراج شبكه» ناميد. براى آنكه كارآيى سايت خود را امتحان كند يك دستگاه سوراخ كن ليزرى را كه ايراد فنى هم داشت به حراج گذاشت. دو هفته بعد اين دستگاه به قيمت ۱۴ دلار حراج شد. به اين ترتيب اولين كالا در اين سايت حراج شد و رسما سايت مذكور آغاز به كار كرد. این سايت تا مدتى با همان نام «حراج شبكه» فعاليت مي‌كرد اما در سال 1997 به ای‌بی تغییر نام پیدا کرد. ايده تشكيل اين سايت به گفته خود اميديار خيلى ساده و البته ايده‌آليستى بود: «از طريق اينترنت مي‌توان بازارى كامل و جامع ايجاد كرد كه در آن وضعيت عرضه و تقاضا براى همگان شفاف و روشن باشد».
در ابتدا خدمات این سایت رایگان بود، اما برای پوشش هزینه‌های تامین خدمات اینترنتی شروع به دریافت وجه کرد. در مدتى کوتاه افراد بسیارى فروشنده و خریدار براى اقلام لیست شده روي سایت پیدا شدند. به تدریج تعداد کاربران این سایت زیاد شدند و معاملات بسیارى از طریق آن صورت گرفت. امیدیار برای شرکت افراد در حراج مبلغ بسیار کمي‌ بین 25 سنت تا 2 دلار دریافت مي‌کرد و همچنین درصدی از هر معامله به او می‌رسید. به این شکل ای‌بی تعامل فروشندگان و خریداران را بسیار ساده‌تر کرد. امیدیار پس از 9 ماه از شروع کار ای‌بی شغل خود را در شرکت جنرال مجیک رها کرد تا به شکل تمام وقت روی ای‌بی کار کند.
در حال حاضر ای‌بی در حدود 15500 کارمند دارد. درآمد آن در سال 2009 درآمدی بیش از 72/8 میلیارد دلار و درآمد خالصی در حدود 39/2 میلیارد دلار برآورد شده بود. ای‌بی در سال 2009 بیش از 84 میلیون کاربر داشت.
پیر امیدیار و همسرش همانند بيل گيتس و همسرش اعلام كرده‌اند كه قصد دارند طى سال‌هاى آينده بخش عمده ثروت خود را خرج كنند. آنها اعلام کرده‌اند تا بيست سال آينده به جز يك درصد از ثروتشان بقيه آن را خرج مي‌كنند. امیدیار در حال حاضر 3 فرزند دارد و ساکن هونولولو در‌هاوایی است.

الهام جوادي - دنياي اقتصاد

مدیر سایت
تعداد پست :
381
۱۳:۰۹   ۱۳۹۱/۹/۶
       
نقل قول

لی کان هی ريیس و مدیرعامل گروه بزرگ سامسونگ
صدمین میلیاردر دنیا از سامسونگ می‌آید

لی کان هی ريیس و مدیرعامل گروه بزرگ سامسونگ، با ثروت 2/7 میلیارد دلار صدمین میلیاردر جهان است. او پسر موسس گروه سامسونگ، لی‌بیونگ چول است و ثروت اوليه خود را از پدرش به ارث برده، ولي براي ميلياردر شدن تلاش فراواني كرده است، گرچه او سومین فرزند پسر موسس بود، اما پدرش نسبت به دو فرزند اولش اعتماد نداشت.

او می‌خواست كسب و كار را به دست لی کان هی بسپارد، اما این كار به زمان نیاز داشت و تا دهه 1980 به طول انجامید تا تنش‌های پدید آمده كمتر شود.
لی بیونگ چول (1910-1987) موسس گروه سامسونگ بود. او فرزند یک خانواده زمین دار ثروتمند بود و از ثروتی که برایش به ارث گذاشته شده بود یک آسیاب برنج خرید. این کار آنچنان موفقیت آمیز نبود و بیونگ چول تصمیم گرفت کسب‌وکاري را با کامیون‌های بارکش در داگو شروع کند. او به دانشگاه واسدا در توکیو رفت، ولی تحصیلات خود را رها کرد. بعد از يک دهه سامسونگ آسياب‌هاي آرد و محصولات شيريني پزي توليد مي‌كرد و بعد از آن با رشدي بسيار سريع با مشاركت عده بيشتري اداره گرديد و به يكي از 10 شركت بزرگ كره تبديل شد. او شرکت سامسونگ را در سال 1938 تاسیس کرد.
از سال 1958 سامسونگ رو به ترقي، شروع به گسترش به صنايع ديگر از قبيل كشتي سازي، توليد مواد شيميايي، رسانه، امور مالي و حسابداري كرد. در سال 1969 شركت سامسونگ الكترونيك در گروه سامسونگ متولد شد و کار اصلي آن توليد لوازم الکترونيکي از قبيل تلويزيون، ماشين‌حساب، يخچال، کولر و ماشين لباسشويي بود. سامسونگ در زبان كره‌اي به معناي «سه ستاره» مي‌باشد. اين شركت در دهه 1970با سرمايه‌‌گذاري در صنايع سنگين، صنايع شيميايي و پتروشيمي و ساخت كشتي، راه صنعتي شدن را در پيش گرفت. دهه 1970 دهه توسعه شركت سامسونگ بود و شركت‌هاي صنايع سنگين، پتروشيمي، كشتي سازي و صنايع دقيق سامسونگ تاسيس و اولين صادرات صنايع الكترونيك از سوي سامسونگ الكترونيك صورت گرفت. محصولات اين شركت در دهه 1980 توانست به بازارهاي جهاني راه يابد.
لی کان هی در 9 ژانویه سال 1942 در داگو در کره جنوبی متولد شد. او به دانشگاه واسدا در توکیو رفت و در سال 1965 از این دانشگاه مدرک اقتصاد گرفت. کان هی سپس به دانشگاه جورج واشنگتن در آمریکا رفت تا در رشته MBA به تحصیل بپردازد، اما او این دانشگاه را بدون دریافت مدرک تحصیلي در این رشته به اتمام رساند. او در سال 2000 از دانشگاه ملی سئول مدرک دکترای افتخاری در اقتصاد و در سال 2005 نیز از دپارتمان فلسفه مدرک دکترای افتخاری دریافت کرده است. وی در سال 1966 به عضویت کمیته بین‌المللی المپيک درآمد و در سال 2005 نیز به عنوان ريیس افتخاری کمیته ملی المپیک کره انتخاب شد. لی در سال 1978 میلادی نایب ريیس شركت سامسونگ شد و در سال 1987 پس از فوت پدرش رهبری سامسونگ را به دست گرفت. لی کان هی در آوریل سال 2008 از مقام خود استعفا داد. دلیل این‌کار اتهامات و شايعاتي مبني بر فرار مالياتي بود كه براي وي مشكلاتي را به همراه داشت، البته لی در مارس 2010 پس از ترك 32 ماهه فعاليت‌اش دوباره به راس اداره اين شركت بازگشت تا همچنان سکاندار گروه بزرگ سامسونگ باشد.
لی در سال 1996 به ریاست انجمن کشتی کره برگزیده شد. او در سال 1998 مدیرعامل سامسونگ الکترونیکز، یکی از زیرمجموعه‌های بزرگ گروه سامسونگ و ريیس کل گروه سامسونگ شد.
لی کان هی در مصاحبه‌ای بیان کرده بود که مفتخر است که سامسونگ خلاق‌ترین و باهوش‌ترین افراد کره جنوبی را جذب کرده است. وی سپس افزود که این شرکت هدف جدید دارد و آن جذب افراد با استعداد از سرتاسر جهان است تا تضمین کند سامسونگ همچنان در صدر شرکت‌های برتر دنیا باقی بماند. لی کان هی قادر است به سه زبان کره‌ای، انگلیسی و ژاپنی صحبت کند. او با‌هانگ‌راهویی، يكي از زنان ثروتمند كره جنوبي و مدير اجرايي بنياد «هوآم» ازدواج كرد و ثمره اين ازدواج سه فرزند دختر و يك پسر است. پسر او اكنون معاون رييس شركت سامسونگ الكترونيك و بزرگ‌ترين دخترش معاون رييس شركت صنايع «چيل» است. جنازه دختر كوچك هي، «لي يون هيونگ» كه دانش‌آموخته دانشگاه «زنان اوها» و نيويورك بود، در 18 نوامبر سال 2005 ميلادي در آپارتماني در منهتن پيدا شد و به گفته كارشناسان، هيونگ اقدام به خودكشي كرده است.
ديگر برادر و خواهرهاي هي و فرزندانشان نيز مسووليت‌هاي اجرايي در گروه‌هاي تجاري اصلي كره جنوبي را عهده‌دار هستند.
الهام جوادی - دنیای اقتصاد

مدیر سایت
تعداد پست :
381
۱۳:۱۰   ۱۳۹۱/۹/۶
       
نقل قول

مايكل دل پادشاه دنياي كامپيوتر - مديرعامل و موسس شركت دل
میلیاردر دنیای کامپیوتر

مايكل دل، نام آشنايي است که به پادشاه دنياي كامپيوتر شهرت دارد. او كه مديرعامل و موسس شركت دل(Dell) است، با ثروت 3/12 ميليارد دلار،بيست و پنجمين فرد ثروتمند جهان است. مايكل كه فرزند يك دندانپزشك و دلال سهام بود، در 23 فوريه سال 1965 در شهر هوستن ايالت تگزاس در آمريكا متولد شد. مايكل هشت ساله، براي ورود هر چه سريع‌تر به دنياي كسب و كار در امتحانات دبيرستان شركت كرد و در اوايل نوجواني، تمام درآمدش از كارهاي پاره‌وقت را در بازار سهام و فلزات با ارزش سرمايه‌گذاري مي‌كرد.

دل اولين ماشين حسابش را در سن هفت سالگي و اولين كامپيوترش را كه اپل2 بود، در سن 15 سالگي خريد. او قطعات آن كامپيوتر را از هم باز كرد تا ببيند از چه اجزايي تشكيل شده است. دل به دبيرستان مموريال در هوستن رفت و در همان زمان به عنوان مامور فروش اشتراك در روزنامه «هوستن پست» مشغول به كار شد. او به زودي فهميد افرادي كه تازه ازدواج كرده‌‌اند یا به تازگي به خانه‌هاي محله نقل مكان كرده‌اند، با احتمال بیشتری اين اشتراك را می‌خرند. او اين گروه را هدف بازاريابي خود قرار داد. وي اسم اين افراد را از درخواست‌هاي ازدواج يا رهن به دست آورد. او به اين افراد اشتراك آزمايشی را پيشنهاد مي‌داد و سپس به صورت تلفنی كار را پيگيري مي‌كرد. مايكل به اين شكل توانست در آن سال مبلغ 18 هزار دلار جمع‌آوري كند كه از حقوق سالانه معلم اقتصاد و تاريخ او نيز بيشتر بود.
دل در سال 1983 به دانشگاه تگزاس در اوستين رفت. والدين مايكل اميدوار بودند كه او پزشك شود، اما استعداد مايكل در زمينه ديگري بود. دل زماني كه دانشجو بود، يك كسب و كار غيررسمي راه انداخت. او در اتاقش در خوابگاه دانشگاه، كامپيوترها را ارتقا مي‌داد. او سپس متوجه فرصت‌هايي براي فروش كامپيوتر‌هاي ارزان‌تر در صنعت كامپيوتر‌هاي شخصي شد. دل در مصاحبه با مجله موفقيت گفته است: «من می‌دیدم که قیمت یک کامپیوتر شخصی در حدود 3000 دلار بود، اما اجزای درون آن تنها 600 دلار ارزش داشتند. IBM این قطعات را از دیگر شرکت‌ها خریده و آن‌ها را مونتاژ کرده و کامپیوتر آماده شده را به فروشنده‌ها به قیمت 2000 دلار می‌فروخت. سپس این فروشندگان که چیز زیادی از فروشندگی کامپیوتر نمی‌دانستند، آن را به قیمت بسيار بالاي 3000 دلار می‌فروختند.» دل دریافته بود که می‌تواند خودش قطعات کامپیوتر را مونتاژ کند و با حذف مرحله فروش به خرده فروشان، کامپیوترها را مستقیما به مشتریان نهایی بفروشد. به این شکل مشتریان می‌توانستند کامپیوترها را با قیمت بسیار کمتری خریداری کنند و تمام سود فروش هم به خود دل می‌رسید.
دل دانش خود از کامپیوتر را با شم تجاری فوق‌العاده‌ای که داشت، ترکیب کرد و کسب و کار مونتاژ کیت‌های کامپیوتر‌های شخصی را آغاز کرد. درآمد او به زودی به 25000 دلار در ماه رسید و تا تابستان 1984 و پس از گذشت یک سال از شروع تحصیلش در دانشگاه، مایکل متوجه شد که نیاز دارد تمام وقتش را روی کسب و کارش متمرکز کند؛ بنابراین کالج را رها کرد. شرکت او درآن زمان PCs unlimited نام داشت. این شرکت با مونتاژ قطعاتی که شرکت‌هایی مثل IBM از آنها استفاده می‌کردند شروع کرد و المان‌هایی به محصولات اضافه می‌کرد که آن را منحصر به فرد کند. این شرکت تا آخر سال 84 در حدود 6 میلیون دلار درآمد کسب کرد.
دل در سن 20 سالگی حدود 30 کارمند در شرکتش داشت. این شرکت در سال 1987 به «شرکت کامپیوتری دل» تغییر نام داد. دل در همین زمان برنامه‌ای ارائه داد که هیچ صنعت دیگری ارائه نمی‌داد. به جای این که مشتریان کامپیوترهایشان را برای تعمیر به فروشگاه‌ها بیاورند، از طریق درخواست‌های تلفنی افراد شرکت به خانه مشتریان رفته و کامپیوتر‌هایشان را تعمیر می‌کردند چون در واقع شرکت هیچ فروشگاهی نداشت. دل تنها پس از چهار سال از تاسیس شرکت، در سال 1989، توانست به فروشی معادل 159 میلیون دلار دست یابد. خوشبختی دل در این سال با ازدواج با سوزان لیبرمان تکمیل شد. این زوج در حال حاضر 4 فرزند دارند و در اوستین زندگی می‌کنند.
دل در سن 27 سالگی جوان‌ترین مدیرعاملی بود که شرکتش جزو 500 شرکت برتر لیست مجله فورچون قرار داشت. دل در سال 96 فروش اینترنتی کامپیوترهایش را آغاز کرد.
دل و سوزان در سال 1999 بنیاد خیریه مایکل و سوزان دل را تاسیس کرده‌‌اند که بر امور خیریه مربوط به کودکان تمرکز دارد. به علاوه دل مبالغ زیادی را تاکنون صرف امور خیریه دیگر کرده است.

منبع : دنیای اقتصاد

مدیر سایت
تعداد پست :
381
۱۳:۱۱   ۱۳۹۱/۹/۶
       
نقل قول

سرهنگ ساندرس یک روز در منزل نشسته بود که در این میان نوه اش آمد و گفت : بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه میخری ؟
او نوه اش را خیلی دوست می داشت ، گفت : حتماً عزیزم ،
حساب کرد ماهی ۵۰۰ دلار حقوق بازنشستگی میگیرد و حتی در مخارج خانه هم می ماند .
شروع کرد به خواندن کتاب های موفقیت . در یکی از بندهای یک کتاب نوشته بود: قابلیت هایتان را روی کاغذ بنویسید .
او شروع کرد به نوشتن ، تا اینکه ،
دوباره نوه اش آمد و گفت : بابا بزرگ داری چه کار می کنی ؟
پدربزرگ گفت : دارم کارهایی که بلدم را مینویسم .
پسرک گفت : بابا بزرگ بنویس مرغ های خوشمزه هم درست می کنی .
درست بود ؛ پیرمرد پودرهایی را درست می کرد که وقتی به مرغ ها میزد مزه مرغ ها شگفت انگیز می شد .
او راهش را پیدا کرد . پودر مرغ را برای فروش نزد اولین رستوران برد اما صاحب آنجا قبول نکرد ،
دومین رستوران نه ، سومین رستوران نه ، او به ۶۲۳ رستوران مراجعه کرد و ششصدوبیست و چهارمین رستوران ،
حاضر شد از پودر مرغ سرهنگ ساندرس استفاده کند .
امروزه کارخانه پودر مرغ کنتاکی در ۱۲۴ کشور دنیا نمایندگی دارد .
اگر در آمریکا کسی بخواهد تصویر سرهنگ ساندرس و پودر مرغ کنتاکی را بالای درب رستورانش نصب کند ،
باید ۵۰ هزار دلار به این شرکت پرداخت کند .

مدیر سایت
تعداد پست :
381
۱۳:۱۲   ۱۳۹۱/۹/۶
       
نقل قول

زندگینامه محمد کریم فضلی - بنیانگذار گروه صنعتی گلرنگ

محمد کریم فضلی، بنیانگذار گروه صنعتی گلرنگ و کارآفرین برتر کشور، متولد هفتم اردیبهشت ماه 1311 هجری شمسی در شهر تویسرکان (استان همدان) هستند و نخستین فعالیت اقتصادی خود را در حین تحصیل،
نزد پدرشان که از بازرگانان خوشنام و اهل فضل منطقه محسوب می شدند، آغاز نموده اند.
سپس در سن حدود 20 سالگی ازدواج کرده و با پذیرفتن مسئولیت تشکیل خانواده، برای جستجوی شرایط مطلوب تر و شناخت بیشتر از وضعیت شهرهای مختلف همجوار، به دیگر شهرستان های استان همدان سفر می کنند و در شرایط کاری مختلف تجربه های موثری بدست می آورند. در این راستا ایشان راهی تهران می شوند. در ابتدای سکونت در تهران، مشکلات از هر سو ایشان را احاطه می کند، اما استاد با عزم جزم، مشکلات و موانع اصلی را ظرف سه سال برطرف می سازند.
استاد به فکر می افتند که تمامی سعی و تلاششان را صرف کنند تا یک کار تولیدی و صنعتی بزرگ را پایه ریزی نمایند. پدر ایشان در دوره ای به کار صابون سازی اشتغال داشته و استاد نیز از همین بابت در نوجوانی تا حدودی با تولید مواد شوینده آشنا می شوند، بنابراین برای آغاز فعالیت تولیدی، به همین زمینه یعنی صنعت شوینده گرایش پیدا می کنند. ایشان پس از جستجوهای بسیار با افراد و شرکت هایی مرتبط می شوند که در این حوزه فعالیت دارند. سپس خود کارگاه کوچکی دایر می کنند و در مرحله اول به ساخت مایع ظرفشویی می پردازند که این امر به شکل گسترده تر و منسجم تر در اوائل دهه 40 صورت می پذیرد. مدتی بعد محصول سفید کننده را هم اضافه می کنند و همین طور به ترتیب: پودر لباسشویی به نام " گلرنگ سوپر" ، جرم گیر، شیشه شوی و همچنین نرم کننده البسه را نیز در سنوات بعد تولید می نمایند و مرتباً کار را توسعه می دهند. این روند ادامه دارد تا اوائل دهه 50 که شرکت پاکشو را تأسیس می نمایند و همچنان با تلاش بسیار به توسعه فعالیت های تولیدی ادامه می دهند. بعد از انقلاب در دوران دفاع مقدس و در سخت ترین شرایط، استاد فضلی علاوه بر تولید، کار صادرات را نیز پی گرفتند. در آن زمان به دلیل شرایط ویژه دفاع مقدس، تعدیل نیرو برای اکثر شرکت ها امری اجتناب ناپذیر بود. ایشان جهت تأمین منابع انرژی شرکت، تداوم تولید و اشتغال پایدار کارکنان و خصوصاً جلوگیری از تعدیل نیرو، دست به کار صادرات زدند و توانستند ارز مورد نیاز را جهت تولید تأمین کنند و به این ترتیب هم از تعدیل نیروها جلوگیری کردند و هم به فعالیت های کارآفرینانه و اشتغال زایی مولد خود ادامه دادند.
در نهایت این کوشایی به گسترش و توسعه شرکت پاکشو و سپس به تأسیس " گروه صنعتی گلرنگ " منجر می شود که که استاد فضلی ریاست هیأت مدیره این گروه صنعتی را به عهده دارند. در این دوره انواع شامپوها، مایع دستشویی، خمیر دندان، دستمال کاغذی و به عبارتی تقریباً بیشتر محصولات بهداشتی و شوینده با برندهای مختلفی چون گلرنگ، اوه، سافتلن و ... در سطح گسترده و با کیفیت مطلوب به بازار کشور عرضه می شود تا امروز که " گروه صنعتی گلرنگ " یکی از مهمترین گروه (هلدینگ) های تولیدی کشور است. این گروه که شرکت های مختلفی چون: پاکشو، گلرنگ پخش، گلپخش اول، پدیده شیمی نیلی و ... را شامل می شود به عنوان یکی از پویاترین گروه های اقتصادی برآمده از بخش خصوصی و بالیده از همت مردمی می باشد.
استاد حاج محمد کریم فضلی و مجموعه ای که ایشان بنا نهادند، به دلیل یک عمر فعالیت کارآفرینانه جوایز و تقدیرنامه های بسیاری کسب کرده اند. از جمله در سال 1384 لوح برترین کارآفرین و کارفرمای نمونه کشور و در سال 1386 تندیس طلایی چهارمین جشنواره بین المللی اقتصاد سبز را دریافت نمودند؛ همچنین برای دومین بار طی سال های 83 و 86 موفق به دریافت گواهینامه رعایت حقوق مصرف کنندگان گردیدند.
انتخاب به عنوان کارآفرین نمونه از طرف وزارت صنایع، دریافت نشان طلایی تحقیق و توسعه از سوی وزیر صنایع و معادن، دریافت لوح تقدیر صادر کننده نمونه کشور و در عرصه مسئولیت های اجتماعی انعقاد تفاهم نامه حمایت گلرنگ از یونیسف به نفع کودکان ایرانی نیز از دیگر افتخارات ایشان به شمار می رود همچنین در سومین جشنواره قهرمانان صنعت که در تاریخ هفتم آذر ماه 1386 برگزار گردید از مقام استاد حاج محمد کریم فضلی، بنیانگذار گروه صنعتی گلرنگ تجلیل ویژه ای به عمل آمد.

مدیر سایت
تعداد پست :
381
۱۳:۴۰   ۱۳۹۱/۹/۶
       
نقل قول

مصاحبه وزندگینامه آقای بابک بختیاری


متولد ۱۳۵۷ است. دم در خانه بساط فروش نوشابه و کیک پهن کرده است. مسافر کشی هم کرده. خودش میگوید: انسان به صورت مقطعی کارهایی انجام میدهد که به سرمایه ای برسد، بعد وضعیتش را تغییر میدهد.
بابک بختیاری، مدیر فروشگاه‌های زنجیره‌ای آیس پک در ایران و برخی کشور های منطقه را به جرئت میتوان جوان تری کار آفرین امروز ایران نامید. نه آقا زاده بوده که سرمایه کلانی داشته باش
د و نه به هیچ جناح سیاسی وابسته است که او را حمایت کنند . خلاقیت ، پشتکار و نگاه مثبت او به آینده مهم ترین عوامل موفقیت او هستند .
همیشه موفق نبوده بلکه بارها شکست خورده است ...


...اما به قول خودش "شکست های طلایی". او میگوید: "همیشه فکر میکردم پیروز میشوم و کارم میگیرد.ایده های خوب، امیدوارم میکرد. آن لحظه که شکست خورده بودم و همه چیز را تمام شده می دیدم چندین فکر جدید برای خودم طراحی میکردم."

بختیاری که این روزها در در دانشگاه ها و همایش های گوناگونی به سخنرانی میپردازد، آرزو های بزرگی را در سر دارد: "دوست دارم همانطور که دنیا آمریکا را با فروشگاه های زنجیره ای مک دونالد میشناسد، آیس پک معرف ایران عزیزمان برای تمام مردم دنیا باشد."
فروشگاه‌های زنجیره‌ای آیس پک را خیلی ها میشناسند. در ایران باور عمومی این است که در پس فعالیت های بزرگ اقتصادی، فردی، سیاسی و با نفوذ و یا سرمایه داری بزرگ حضور دارد. صادقانه بگویید که چه فردی یا سرمایه داری حامی اصلی آیس پک است؟

هیچ کس. خیلی ها وقتی برای مذاکره با ما می آیند، میپرسند که آیس پک متعلق به فلان شخصیت سیاسی است؟! برخی هم در جلسه منتظر میمانند تا "حاج آقا بختیاری" نامی بیایند تا با او گفت و گو کنند. آیس پک را از پله اول شروع کردم. از ابتدا که ۱۲۰ شعبه نداشت. به قول قدیمی ها، ما از زیر پله شروع کردیم. بعد یک شعبه دو تا شد، دو به سه رسید و تعداد این شعبه ها زیاد شد. همزمان با شروع کار، امتیاز آن را فروختم. برای گرفتن شعبه پولی به من دادند و سرمایه از خودشان بود. کار ما این گونه رشد کرد. البته با موانع بساری هم رو به رو شدیم. مردم در ابتدا آیس پک را قبول نداشتند حتی میگفتند اسم آن را باید عوض کرد و خدا را شکر همه موانع برطرف شد.
ایده این گونه کار کردن را از گجا گرفتید؟

تمام شاخه های آیس پک به طور کامل ابتکار من بود. شاید ازخیلی ها ایده میگرفتم ولی مدیریت سیستم، جمع آوری، نام گذاری و بستن آن توسط خود من انجام میشد.
از چه زمانی به صورت حرفه ای به حوزه صنعت وارد شدید و چه مشکلاتی را پشت سر گذاشتید تا به این نقطه رسیدید؟

کار حرفه‌ای را از بوفه های مدارس شروع کردم. ولی قبل از آن به صورت غیر حرفه ای خرید و فروش هایی در سن نوجوانی میکردم. روبروی خانه مان یک استخر بود. جلوی منزلمان بساط پهن میکردمم و نوشابه و کیک می فروختم. این کار را بدون اطلاع پدر و مادرم انجام می دادم چون از پول در آوردن لذت میبردم

یادم می آید تقریباً سال دوم راهنمایی در ساختمانی ساکن بودیم که تعداد زیادی خانواده در آن بود. در آن دوران بروشوری چاپ و اعلام کردم ساندویچ هایی با قیمت مناسب می فروشیم. ساندویچ های خوشمزه ای را در خانه درست میکردم، همسایه‌ها زنگ میزدند و سفارش میدادند، در حالیکه اصلاً نمیدانستند رستورانی در کار نیست. با یک بروشور و خط تلفن ساندویچ میفروختم. اینها پتانسیل هایی است که هیچ سرمایه ای نمیخواهد.

در همان وضعیت فکر میکردم که چه کار در آمد زائی می توانم انجام دهم. همه این کارها همزمان با دوران تحصیلم در مدرسه بود. در دوران دبیرستان رستورانی در پاساژ هروی به نام "کنج برگر" که ضرر داد. دو میلیون تومان سرمایه داشتم. تصمیم گرفتم برای بدست آوردن سرمایه یک ماشین پیکان بخرم و در مسیر رفت و برگشت مسافر کشی کنم. روزهایی بود که هم از ساعت هفت صبح تا دوازده شب مسافر کشی میکردم. آن زمان روزانه مبلغ ده هزار تومان پول جمع می کردم که خیلی زیاد بود. داشتن پنج میلیون سرمایه اولیه هدف من بود و سعی کردم با مسافر کشی، به صورت مقطعی به این هدف برسم. در واقع، انسان به صورت مقطعی کارهایی انجام میدهد که به سرمایه ای برسد، بعد هدفش را تغییر میدهد، نه اینکه در آن وضعیت بماند و به همان شکل زندگی هم راضی بشود. از مسافر کشی خسته شده بودم ، بنا براین شغلم را تغییر دادم . مغازه ای در هروی پیدا کردم . برای آن خیلی رویا داشتم و میدیدم که قرار است صاحب رستوران بشوم . با آنکه پیکان را فروختم ، دو میلیون کم بود ، با یکی از اقوام شریک شدم و رستوران را راه اندازی کردیم . باید یک سری دستگاه و لوازم دیگر میخریدیم ، که همین مسئله به کشیدن چک یک ماهه منجر شد . از آن پس هر چه در آمد داشتیم بابت بدهی میدادیم .و در عمل پولی در صندوق برای خرید مواد اولیه غذایی نمی ماند . در نتیجه کار رستوران هم موفق نبود .
پس در تجربه های اول شکست خوردید و مشکلات را از نزدیک لمس کردید؟

من آن زمان شکستی طلایی خوردم. در کار رستوران، سرمایه کم و بی تجربگی ام باعث شد همان سرمایه اندک هم نابود شود. من آن زمان با یک پیتزا فروشی رقابت می‌کردم. پیتزا فروشی تبلیغات خوبی داشت، در واقع، یک غول بالای سرم بود ولی با این حال همه پاساژی ها را به سمت خود کشاندم.

سر سال دیدم چندین فقره چک دارم و دیگر نمی توانم ادامه بدهم. تصمیم به کار دیگری گرفتم. مغازه را واگذار کردم، و جنس ها را در ازای بدهی به شریکم دادم و دست خالی بیرون آمدم. در صورتیکه اگر انجا میماندم و استقامت میکردم شاید حالا آن رستوران هم تبدیل به یک سیستم زنجیره ای شده بود.
چرا اینکار را ادامه ندادید و دوباره تغییر شغل دادید؟

سه ماه تابستان مصادف با تعطیلی مدارس بود و بی کار شدم. آن زمان تغییری در زندگی من رقم خورد . پدرم تصمیم داشت لوازم اداری دفترش را بفروشد، در روزنامه آگهی کردم و همه را تا ۱۱ صبح فروختم. از این کار خوشم آمد. گفتم با یک آگهی می خریم و با یک آگهی دیگر می فروشیم، به همبن خاطر آگهی زدم که مبلمان اداری دفتر کار شما را خریداریم. دو مورد خرید انجان دادم و اینبار آگهی فروش زدم. ظرف مدت سه روز همه را فروختم. به مدت دو سال در این کار برای خودم اسم و رسمی پیدا کردم کسی که شرکتی تاسیس میکرد، از من وسائل میخرید و بعد که شرکت را جمع میکرد همان وسائل را دوباره به خود من می فروخت . پشت بام خانه را کرده بودم کار گاه نقاشی ، نجاری و رویه کوبی .

به قدری درگیر این کار شدم که فرصت رسیدگی به بوفه ها را نداشتم و انصراف دادم. سود ها را جمع و روی تولید سرمایه گذاری کردم. می خواستم تولید کننده شوم، به همین خاطر کارخانه بزرگی را گرفتم. قدم های بزرگ من در کارخانه ضرر داد. با سرمایه گذاری اشتباه به سود دهی نرسیدم. دوباره موعد چک هایم فرارسید. مدام پیروزی و شکست، ولی کارها را رها نکردم و ادامه دادم. بعد مرکز میز های کامپیوتری را به صورت شراکتی دایر کردم. سال ۱۳۸۲ حوالی پارک ساعی مکانی را به قیمت ماهی یک میلیون وششصد هزار تومان اجاره کردیم. نمایشگاه دایمی میزهای کامپیوتری را دایر کردیم و تولید کنندگان را دعوت کردیم تا نمونه کارهای خود رابه نمایشگاه بیاورند. در طول یک هفته، سالن نمایشگاه پر از میز های کامپیوتر شد. هر کارخانه، نمونه میزش را فرستاد و حدود دویست مدل میز گرد آمد. سپس تبلیغات فروش را شروع کردیم. کارمان خوب گرفته بود که مالک نمایشگاه گفت برای من صرف نمی کند شریک داشته باشم. اختلافم با او جدی شدو کار به دادگاه و دادسرا کشید. چک های من برگشت خورد و نزدیک سیصد میلیون تومان بدهکار شدم، اینها همه تجربه هایی بود که به من در آیس پک کمک کرد.
شما در صحبت هایتان بارها اشاره کردید که برای شروع کارهای مختلف مختلف سرمایه زیادی نداشته اید . به راستی ایده خوب و جدید برای موفقیت در یک کار اقتصادی مهمتر است یا سرمایه زیاد داشتن؟

برای شروع هر کاری به یک سرمایه اولیه نیاز است. اگر قرار باشد در یک دکه هم سیگار بفروشید نیاز مند یک حداقل سرمایه هستید، ولی موفقیت تنها با داشتن سرمایه زیاد به دست نمی آید. سرمایه های کوچک را همه می توانند تهیه کنند ولی با یک ایده خوب و جدید و با همان سرمایه کم میتوان شروع کرد و به موفقیت رسید ممکن است فردی سرمایه زیادی هم داشته باشد ولی با ایده ای تکراری در کارش شکست بخورد.
مسئله ریسک پذیری و شهامت خطر کردن چقدر می تواند در رسیدن به موفقیت موثر باشد؟

بسیار مهم است . بعضی وقتها پول قرض کردن هم شهامت می خواهد . من این شهامت را داشتم و دست به خطر زدم. البته ریسک پذیری هم اصولی دارد. بهتر است ریسک پذیری را از کارهای کوچک تجربه کنید. ابتدا باید از کم شروع کرد، چون تجربه‌هایی که در کار های کوچکتر به دست می آورید باعث می شود در کارهای بزرگ تر شکست نخورید. ضریب ریسکش پایین تر است و شما را برای کار های بزرگتر با ضریب ریسک بیشتر آماده میکند.

به عقیده من کوچکترین کار هم ریسک دارد. شما صبح که جنسی از بازار می خرید و بعد آن را می‌فروشید، در همان لحظه خرید ریسک کرده‌اید. شاید از تو نخرند ، شاید ضرر کنی، پس اول باید جرئت داشته باشید. ولی نباید از پا بیفتید. نگویید من شکست خوردم. خود من در آن دوره های مختلف ضربه های زیادی خوردم. در کار، اول ماشینم را دادم و با دست خالی بیرون آمدم. در تجربه بوفه ها سود کردم و بدهی ام را دادم. رفتم سر کار مبلمان اداری، کارخانه زدم، ضرر کردم و باز زمین خوردم. دوباره از هیچ شروع کردم. نمایشگاه میزهای کامپیوتر را گرفتم و ان ماجرا ها پیش آمد و ...
در تمام این نوسانات و بحران ها فکر نکردید که بهتر است این گونه کار کردن را رها کنید؟

همیشه فکر میکردم پیروز می شوم و سامان میگیرم. ایده های خوب، امیدوارم میکرد. حتی آن لحظه که شکست خورده بودم و همه چیز را تمام شده میدیدم، فکر های جدیدی برای خود طراحی می کردم.

زمانی که شکست می خورید و به مشکلات نگاه می کنید، دیگر نمی توانید بلند شوید، خودتان را می بازید و زمین می خورید. باید یاد بگیرید که به مشکلات فکر نکنید و به آینده نگاه کنید، من همیشه این روحیه را در خودم تقویت کردم. همیشه در ذهنتان تخیل های خوب بسازید تا شما را به آینده ای روشن ببرند.
کار کردن چه میزان از وقت شما را پر می کند، اصلاً اوقات فراغت، تفریح، مطالعه در زندگی شما وجود دارد یا دایم کار میکنید؟

شما همیشه یک دوران کنکور خواهید داشت. چهار سال در دبیرستان درس می خوانید، زندگی هم می کنید، مهمانی می روید، بازی هم می کنید و خیلی کار های دیگر، ولی سال آخر که کنکور دارید قید همه چیز را می زنید. شما باید در یک مقطع مثل شخص کنکوری عمل کنید. زمانی بود که ساعات بسیار زیادی کار می کردم ولی اینها را به چشم کنکور دیدم، نه اینکه تا آخر عمر باید اینطور کار کنم. با خودم گفتم من کنکور دارم، باید تلاش کنم و به بهره برداری برسم و بعد به کارهایم روال عادی بدهم. ابتدای هر کاری یک دوران سخت و پر فشار دارد.
آیا برای رسیدن به این موفقیت‌ها مطالعه خاصی هم داشته اید؟

بله کتاب های فراوانی خوانده‌ام. همچنین در دوره ای ابتدا با نوار های آقای آزمندیان و بعد از آن با خود ایشان آشنا شدم که این مسئله کمک فراوانی به زندگی من کرد.
اخیراً مشاهده شده که فروشگاه‌های فراوانی در سطح شهر از ایده شما الگو برداری کرده اند با نام های مشابه شما فعالیت می‌کنند، در این باره اقدامی انجام داده‌اید؟

متاسفانه این اتفاق افتاده و از نهاد های مسئول می خواهم که از کار آفرینان حمایت کنند. البته ما به وسیله وکلای مجرب در حال پیگیری این مسئله هستیم و تا کنون به اداره بهداشت و اماکن شکایت کرده ایم. امیدوارم این پیگیری ها ثمر بخش باشد.
اکنون تمام ذهنتان معطوف به آیس پک است؟ یعنی در وقت های تنهایی و غیر کاری هم به فروشگاه های خود فکر میکنید؟

نه اینگونه نیست. به طور مثال ساعتی که برای پینگ پنگ به باشگاه میروم دوست ندارم به چیز دیگری فکر کنم. این یک آرامش روحی است. وقتی به رستوران میروم به آیس پک فکر نمی کنم، به غذایم فکر میکنم. الان بیشتر وقتم برای هر چه منظم تر کردن سیستم صرف میشود. در حال حاضر ۱۲۰ نمایندگی داریم و رفع رجوع مسائلی که برای اینها پیش می آید. زمان زیادی لازم دارد. من باید درگیر کار باشم تا شعبه ها تقویت شوند. یک جایی آیس پک رونق میگیرد و جواب میدهد و بر عکس در جای دیگری احتمال دارد موفق نشود.
نهایت آرزوی شما چیست و می خواهید به چه هدفی برسید؟

دوست دارم همانطور که دنیا آمریکا را با فروشگاه های زنجیره ای مک دونالد میشناسد، آیس پک معرف ایران عزیزمان برای تمام مردم دنیا باشد. یقین دارم روزی فرا خواهد رسید که یکی از شعب آیس پک رادر قلب آمریکا افتتاح کنم.
وقت بسیار زیادی را از شما گرفتیم، خسته نباشید.

نگویید خسته نباشید. می‌توان گفت شاید کار دیگری برای انجام دادن دارید! الفاظ منفی مثل "خسته نباشید" میتوانند ذهن انسان را تخریب کنند. بگویید شاد باشید، موفق باشید. الفاظ مثبت به کار ببرید.

----------------------------------------------------------------------------------------------

فروشگاه های زنجیره ای آیس پک و مدیر عامل شرکت آیس پک ایرانیان که محصول آیس پک اختراع ایشان بوده و هیچگونه نمونه مشابهی در جهان نداشته است .این مجموعه به لطف الهی کمتر از دو سال توانسته ۱۳۰ فروشگاه در داخل و خارج از ایران (۱۱۸ شعبه در ایران و ۴ شعبه در امارات و ۸ شعبه در دیگر کشور ها که در ذیل آمده است)ایجاد نماید که در مقایسه با سیستم های بزرگ و معروف زنجیره ای دنیا نظیر مک دونالد – استار باکس – کینگ برگر و غیره قابل توجه و بلکه بسیار موفق تر عمل نموده است چرا که آنها در دو سال اول شروع به کارشان ، تنها یک شعبه داشتند در حالیکه آیس پک توانسته هر ۶ روز یک شعبه در دو سال اول افتتاح نماید .

آقای بابک بختیاری از بدو تاسیس این مجموعه در نظر داشته که آیس پک را به عنوان اولین و بزرگترین مجموعه زنجیره ای ایرانی به دنیا معرفی نماید و در سراسر دنیا شعبات آیس پک را دایر نماید و با توجه به اینکه کشور هائی نظیر آمریکا بیش از ۵۰ درصد صادرات خود را در پشت سیستم های زنجیره ای و برند سازی خود به دیگر کشور ها تحمیل می کنند ولی ایران تا کنون از این روش استفاده نکرده است که به حمد الله آیس پک توانسته ایران عزیزمان را نیز در رقابت با برند های زنجیره ای دنیا مطرح سازد و هم اکنون با صادرات کلیه مواد اولیه جهت شعبات خارجی آیس پک از جمله شعباتی در کشور امارات ، هندوستان ، مالزی ، تایلند ، سنگاپور ،ونزوئلا ، سوریه ، انگلستان و کویت به این مهم دست پیدا کرده و قصد دارد گامی در جهت سربلندی نام ایران زمین و تقویت هویت ایرانی بردارد . با این چنین کسب و کار موفق ایشان تا به حال بیش از ۱۷۰۰ فرصت شغلی مستقیم و بیش از ۵۰۰۰ فرصت شغلی غیر مستقیم در کمتر از دو سال به وجود آمده و روز به روز نیز افزایش پیدا خواهد کرد . به دنبال این دستاورد آقای بابک بختیاری به عنوان جوان ترین کار آفرین کشور و شاید بتوان گفت که به عنوان پدیده کار آفرینی ایران مطرح گردید و شاید دلیل این موضوع سن کم و مدت زمان کوتاه موفقیت این مجموعه تا به حال بوده است.

----------------------------------------------------------------------------------------------------

نام شركت: آيس‌پك ايرانيان
موضوع كسب‌وكار: تهيه بستني آيس‌پك و فرانشايز محصولات
در سال 1357 در تهران به دنيا آمدم. پدرم شغل آزاد دارد و مادرم خانه‌دار است.


از دوران نوجواني علاقه زيادي به كسب درآمد فراوان داشتم به طوري كه دور از چشم خانواده رو‌به‌روي مدرسه محله بساط پهن مي‌كردم و كيك و نوشابه مي‌فروختم. مخالفت خانواده به آنجا رسيد كه يك روز هنگام كار، با ديدن خانواده، فرار را بر قرار ترجيح دادم. در سال 1357 دوران دبيرستان را در مدرسه موسي‌بن‌جعفر (ع)
تهران به پايان رساندم. همان سال در رشته عمران وارد دانشگاه شدم، اما بعدها به دليل مشغله فراوان پس از اتمام 110 واحد درسي ترك تحصيل كردم و مدرك فوق‌ديپلم گرفتم.
داستان كسب‌وكار من از آنجا شروع شد كه در اوايل سال 1376 با كمك خانواده يك دستگاه پيكان به مبلغ دوميليون تومان خريدم و يك روز در ميان با يكي از دوستانم با آن كار مي‌كردم.
پس از مدتي به دليل علاقه زياد به فروش مواد غذايي با فروش پيكان و همكاري شوهرخاله‌ام و مقداري قرض، كنج‌برگر را در پاساژ گلستان راه انداختم. اما به دليل مشكلات مالي فراوان بعد از يك سال، با بدهي دوميليون توماني مجبور به كنار گذاشتن اين كار شدم. لذا به فكر راه‌اندازي كسب و كاري با هزينه كمتر افتادم.
از آنجا كه از دوران دبيرستان علاقه زيادي به خوردن ساندويچ داشتم و مي‌دانستم بچه‌ها نيز از خوردن ساندويچ در مدرسه لذت مي‌برند.
پس از مذاكره با مديران سه مدرسه توانستم بوفه‌اي را براي مدت يك سال تحصيلي اجاره كنم و با سرمايه بسيار اندك، سه يخچال دست دوم و كهنه و با مبلغ صدوپنجاه هزار تومان، بوفه اين مدرسه‌ها را راه‌اندازي كردم. اين كار درآمد خوبي داشت. در تابستان به دليل تعطيلي مدارس به دنبال كار ديگري بودم.
يك روز پدرم به دليل تعويض لوازم اداري محل كار خود از من خواست تا لوازم فرسوده را بفروشم، من هم در مدت كوتاهي با قيمت مناسب موفق به فروش آنها شدم. وقتي ديدم درآمد خوبي از اين راه مي‌شود به دست آورد به خريد و فروش لوازم دست دوم روي آوردم به طوري كه از طريق آگهي‌هاي روزنامه لوازم دست دوم خريداري كرده و در طبقه دوم خانه رنگ مي‌كردم و پس از آن وارد بازار مي‌كردم.
با شروع اين كار، بوفه مدارس را تعطيل كردم و طرح ساخت ميز تحرير را با پدرم در ميان گذاشتن و با تكيه بر تجربه‌هاي پيشين در زمينه فروش ميز تحرير پيشرفت زيادي را در اين كار پشت سر نهادم.
تا آنجا كه مركز ميزهاي كامپيوتر رادر خيابان وليعصر با همكاري يك شريك راه انداختم در ظرف مدت كوتاهي 2 شعب از مركز ميزهاي كامپيوتري را ايجاد كردم اما به دليل بي‌تجربگي و عجله داشتن براي پيشرفت در اثر سهل‌انگاري در برخورد با شريكم دچار مشكل شده و ورشكست شدم.
از آنجا بود كه تنها راه پرداختن ديون خود را در پرورش يك فكر خلاقانه و كسب و كاري جديد ديدم كه ايده «سوپر خونه سرويس» به ذهنم خطور كرد كه مواد غذايي را به شهروندان مي‌رساند.
اينجا بود كه تصميم گرفتم براي جلب نظر توليد كنندگان محصولات مختلف براي پخش محصولات آنها به درب منازل در روزنامه آگهي بدهم.
به دليل نداشتن زمان كافي براي پرداختن بدهي‌ها اين كار را رها كردم و به فكر راه انداختن كاري ديگر افتادم هميشه با خودم مي گفتم كاري مي‌تواند موفق شود كه ايده‌اي نو در برداشته باشد.
از دوران كودكي بستني‌ها را با هم زدن رقيق مي كردم و با موز يا اسمارتيز هم مي‌زدم و مي‌خوردم خيلي از اين كار لذت مي‌بردم.
تصميم گرفتم اين كار را در مقياس بزرگ عملي كنم. با تكيه بر تجارب كار قبلي كه محصولات مختلف براي توزيع به من پيشنهاد مي‌شد به اين فكر افتادم كه يك بستني متفاوت براي مردم عرضه كنم.
فكر متفاوت بودن از ذهنم بيرون نمي‌رفت. تصميم گرفتم بستني بسازم رقيق‌تر، حاوي ميوه كه با بسته‌بندي كردن آن از طريق ني‌ بشود آن را نوشيد.
پس از شكل‌گيري اين ايده در ذهنم نمونه‌هاي اوليه آن را آماده كردم و براي امتحان به اعضاي فاميل و آشنايان دادم.
ايده با استقبال خوبي روبه‌رو شد. تصميم گرفتم ايده خود را عملي كنم. پس از جست‌وجوي فراوان توانستم دستگاه بسته‌بندي كننده ليوان و ني مخصوص كه بتواند بستني در آن جريان يابد را يافته و آماده راه‌اندازي اولين شعبه آيس پك شدم.
از همان روز نخست چشم‌انداز جهاني شدن محصول را در ذهنم مي‌پروراندم به همين منظور روي تابلوي اولين مغازه خود نوشتم آيس پك شعبه مركزي و بعد از سنجش توان بالقوه بازار در مكان‌هاي ديگر شعبات دوم و سوم و ... را راه‌اندازي كردم تا آنجا كه هم‌اكنون بالغ بر 120 شعبه در ايران و 10 شعبه در كويت، مالزي، دبي و هند در حال فعاليت مي‌باشد.
در حال حاضر 1200 نفر به طور مستقيم در شعبات آيس پك مشغول فعاليت هستند و حدود 5000 نفر نيز مشغول فعاليت‌هاي ستادي، تامين مواد اوليه و توزيع آن مي‌باشد.
آقاي بختياري مدير دبيرستان موسي ابن‌جعفر (ع) تهران و آقاي تجردي را تاثيرگذار در پيشرفت خود مي‌داند.
تشكيل گروه آموزشي براي آموزش فروشندگان و پرسنل آيس پك از ديگر كارهاي مهمي است كه در اين شركت صورت مي‌پذيرد.
آقاي بختياري حفظ حقوق مالكيت معنوي براي نام تجاري و محصول خود را مهم‌ترين مشكل و چالش پيش روي فعاليت‌هاي شركت مي‌داند.
ايشان اميدوار است به واسطه محصول جهاني خود توانايي‌هاي ايران و ايراني را به همه جهانيان اثبات كند.

مدیر سایت
تعداد پست :
381
۱۳:۴۷   ۱۳۹۱/۹/۶
       
نقل قول

زندگینامه بهروز فروتن شرکت بهروز

به شکست اعتقاد ندارم
...

گفت‌وگوی روزنامه همشهری با بهروز فروتن؛ مدیر عامل صنایع غذایی بهروز و قهرمان قهرمانان صنایع کشور در سال 84.

شهرزاد عبدیه:
موفقیت، همه‌اش موفقیت اقتصادی نیست؛ این را خود بهروز فروتن هم قبول دارد و لابد به همین خاطر است که وقتی از او می‌خواهم به خودش نمره بدهد، می‌گوید: «14 از 20».
او ادامه می‌دهد که «معنای موفقیت، وسیع‌تر از موفقیت اقتصادی است... و پول فقط یک وسیله است برای رسیدن به هدف. پول، خودش هدف نیست». با این وجود، او لااقل در حوزه اقتصادی، فرد موفقی به حساب می‌آید؛ مدیر عامل صنایع غذایی بهروز و قهرمان قهرمانان صنایع کشور در سال 84.

با او از فراز و نشیب‌های زندگی‌اش حرف زدیم و راهی که تا رسیدن به این نقطه طی کرده. می‌دانید چرا؟ چون به قول آنتونی رابینز، راحت‌ترين راه براي موفق شدن در هر زمينه‌اي اين است كه حرف‌ها و تجربيات آدم‌هاي موفق را در همان زمينه بشنويم و تا آنجا كه مي‌توانيم، از آنها الگوبرداری كنيم. به نظر شما این راه خوبی نیست؟

شما چند سالتان است، آقای فروتن؟

من دو تا سن دارم. شما کدامش را می‌پرسید؟

هر دو تایش را. حالا چی هستند این دو تا سن‌؟

یکی سن شناسنامه‌اي‌ام که حدود 60 سال است، یکی هم آن سن واقعی‌ام، یعنی آن سنی که خودم باورش می‌کنم.

که چند سال است؟

حدود 52 سال. من هنوز با همان شور و هیجانِ 52 سالگی‌ام کار می‌کنم، زندگی می‌کنم و از کار و زندگی‌ام لذت می‌برم.

از 52 سالگی آمدید توی بازار کار؟

نه، از کودکی آمدم. من تقریبا تمام زندگی‌ام را کار کرده‌‌ام. پدرم آدم دوراندیشی بود و از همان بچگی، هر تابستان مرا می‌فرستاد پیش یکی از کاسب‌‌های محل برای شاگردی. آنها هم هر روز، غروب به غروب، از همان پولی که پدرم مخفیانه به‌شان می‌داد، به‌ من دستمزد می‌دادند. این‌طوری، جوهر کار و عشق به کار در من ریشه کرد و زندگی‌ام با کار عجین شد.

بعد از آن دورانِ شاگردی، چه‌ کار کردید؟

خب، من داشتم درسم را هم می‌خواندم. بلافاصله بعد از اتمام تحصیلاتم در رشته مدیریت دانشگاه تهران به تدریس و مدیریت در مدرسه مشغول شدم.

چه جالب! پس سابقه معلمی هم دارید. چرا همان تدریس را ادامه ندادید؟

به خاطر مشغله‌های زندگی‌ام مجبور شدم در کنار تدریس، کارهای پیمانکاری هم قبول کنم. کار و زندگی‌ام داشت نسبتا خوب پیش می‌رفت، اما همان‌ دوران به خاطر اعتماد نابه‌جایم به یک نفر، به مشکلات مالی شدیدی برخوردم؛ آن‌قدر شدید که تقریبا تمام دارایی‌ام را از دست دادم و مجبور شدم از صفر شروع کنم.

و آن‌وقت چه کار کردید؟

کم‌هزینه‌ترین کاری که می‌توانستم انجام بدهم و در واقع، تنها کاری که آن‌ موقع از دستم برمی‌آمد، این بود که بروم سراغ تولید فرآورده‌های غذایی در زیرزمین منزل استیجاری‌ام.

واقعا! شما اجاره‌نشین هم بوده‌اید؟

بله. البته آن منزل مال خودم بود اما مجبور شدم برای پرداخت تعهدهایم آن را بفروشم‌. بعدش هم همان‌جا را از خریدار، اجاره کردم. یعنی شدم مستأجر خانه خودم.

داشتید از کارتان می‌گفتید...

من آن دوران، هر روز حوالی ساعت 3 ـ 5/2 صبح با یک ژیان مهاری که با مشقت آن را خریده بودم‌، برای تهیه مواد اولیه می‌رفتم میدان. در طول روز، همسرم رُب و ترشی و مربا و غذاهایی مثل کشک بادمجان و این‌جور چیز‌ها درست می‌کرد و من با همان ژیان مهاری، آن غذاها را می‌بردم جلوی درِ فروشگاه‌ها و مغازه‌ها برای فروش.

سخت‌ نبود؟

چرا، خیلی سخت بود؛ مخصوصا که برخوردهای زیادی هم توی آن کار پیش می‌آمد.

از همان موقع، به فکر تأسیس کارخانه افتادید؟

نه، قبل‌تر از آن هم به فکرش بودم. من فکر می‌کنم هر موفقیتی به دنبال یک رؤیای دست‌یافتنی به دست می‌آید. من همیشه در زندگی‌ام آرزوهایی داشته‌ام و همیشه هم برنامه‌های زیادی برای رسیدن به آن آرزوها در ذهنم بوده.

در صنعت، شما را آدم موفقی می‌دانند. شما هم خودتان را آدم موفقی می‌دانید یا نه؟
راستش من اعتقاد دارم که موفقیت کاملا نسبی است.

یعنی اگر بخواهید به موفقیت خودتان نمره بدهید، چند می‌دهید؟

14 از 20.

چرا؟

چون معنای موفقیت، وسیع‌تر از موفقیت اقتصادی است. من هیچ وقت، هدف اصلی‌ام در زندگی، پول نبوده. به نظر من، احترام اجتماعی و خودشناسیِ درون، خیلی مهم‌تر از مادیات است. پول برای من یک وسیله است برای رسیدن به هدف. پول، خودش هدف نیست.

تعریفتان از موفقیت چیست؟ موفقیت را در چه می‌دانید؟

ارضای درون. بعضی‌ها با هنر ارضا می‌شوند، بعضی‌ها با پول و بعضی‌ها با علم. این‌ بستگی دارد به درون آدم‌ها. آدم هیچ‌وقت نمی‌تواند در این جور چیزها به خودش دروغ بگوید؛ حتی اگر تظاهر کند. موفقیت یک حس درونی است.

شما به موفقیت خودتان نمره 14 دادید. حالا فکر می‌کنید چطور می‌شود 20 گرفت؟

اصلا نمی‌شود 02 گرفت. به نظرم، می‌شود به 20 نزدیک شد ولی نمی‌شود دقیقا 02 گرفت.

چرا؟

چون آدم‌ها پویا هستند و بعد از رسیدن به هر هدفی، یک مقصد بالاتر برای خودشان در نظر می‌گیرند. یعنی همیشه بین خودشان و نمره 20 یک فاصله ذهنی دارند. فکر می‌کنم این ذاتِ حرکت است.

فکر می‌کنید کلید موفقیت‌تان چه بوده؟

پشتکار و باور. من هر از گاهی در زندگی‌ام درجا زده‌ام و به خاطر شرایطم نتوانسته‌ام گامی به جلو بردارم، اما مهم، برایم این بوده که هیچ‌وقت متوقف نشوم. درجا زدم اما نایستادم. سعی کردم و صبر کردم تا به مرور راهم هموارتر شد و توانستم گامی به جلو بردارم.

لابه‌لای حرف‌هایتان گفتید که یک بار در زندگی‌تان شکستِ بدی خوردید و مجبور شدید از صفر شروع کنید. اگر موافق باشید، از همان دوران حرف بزنیم.

نه، من نگفتم شکست خوردم. من اصلا به شکست اعتقاد ندارم. شکست، لفظ درستی نیست. بهتر است به جای آن، بگوییم کسب تجربه جدید.

بسیار خب؛ بعد از کسب آن تجربه جدید، چه‌ کار کردید؟

می‌دانید، من هیچ‌وقت به خاطر دارایی‌‌های مادی‌ام احساس فخر و غرور نکردم و همین نگاه در طول زندگی‌ام باعث ‌شد که هیچ‌وقت با از دست دادن دارایی‌هایم مستأصل نشوم. سرمایه مادی‌ آدم در طول زندگی‌اش ممکن است بارها و بارها از دست برود، اما تجربیات آدم و سرمایه‌های معنوی‌‌اش باقی می‌ماند و از همان سرمایه‌ها هم می‌شود برای هر شروع مجددی استفاده ‌کرد.

با چنین نگاهی، آدم هیچ‌وقت ناامید نمی‌شود. یعنی شما هیچ‌وقت ناامید نشد‌ه‌اید؟

نه، هیچ‌وقت دلیلی برای ناامیدی نداشته‌ام، اما بعضی مواقع دچار تردید شده‌‌ام.

و آن‌ مواقع چه‌ کار کردید؟

به ندای دلم گوش کردم.

این هم روشی است. اما فکر نمی‌کنید احتمال خطایش زیاد باشد؟

چرا. من هم ممکن است دچار اشتباه شده باشم، اما حتما از انتخابم راضی بوده‌ام، حتی اگر ضرر کرده باشم. در هر صورت، انسان جایزالخطاست.

باز هم از این‌جور شروع‌هاي مجدد داشته‌اید؟

بله، زیاد. مثلا یکی دو سال بعد از همان شروع کارم در منزل توانستم با کمی پس‌انداز و قرض و قوله و فروش زیور‌آلات همسرم، و حتی فروش حلقه ازدواجمان، بالاخره یک کارگاه اجاره کنم. اما درست همان روزی که قرار بود بعد از مدت‌ها دوندگی بروم پروانه بهداری و سازمان صنایع را بگیرم، تلفنی به‌ من اطلاع دادند که کارگاهم آتش گرفته و از بدشانسی، وقتی به آتش‌نشانی خبر دادند و مأموران آتش‌نشانی به محل حادثه رسیدند، متوجه شدند که تانکرهای آبشان خالی است و این‌طوری، تمام کارگاه و وسایل کارگاهم در آتش ‌سوخت و از بین رفت.

واقعا بد آوريد!

تازه این پایان ماجرا نبود، چون بعضی‌ها به خاطر همین آتش‌سوزی به من تهمت زدند که تو برای پول گرفتن از بیمه، عمدا کارگاهت را آتش زده‌ای. این در حالی بود که اصلا کارگاه من، بیمه نبود.

به هر حال، این حادثه خیلی اذیتم کرد، اما چاره‌ای نبود و باید دوباره شروع می‌کردم. نباید کارگران حتی یک روز بیکار می‌ماندند. آن روز، من دوباره با خودم عهد کردم که موفق شوم.

و چه کار کردید؟

رفتم آهن‌آلاتِ باقی‌مانده از آتش‌سوزی را با قیمت پایین فروختم و زیرسقف کوچکی که از همان کارگاه باقی مانده بود، شروع کردم به کارِ بسته‌بندی لباس نوزاد و داروهای گیاهی و...

گفتید که یک بار هم به یک نفر اعتماد کردید و او ازتان سوءاستفاده کرد و تمام دارایی‌تان از دست رفت...

بله، ولی من خودم مقصر بودم و هیچ‌کس در آن اشتباه من، سهیم نبود. نباید بیش از حد اعتماد می‌کردم. این اشتباه بود و حالا که اشتباه کرده بودم، خودم باید تاوانش را می‌دادم و تاوانش را هم با کار و تلاشِ بیشتر و بیشتر دادم.

تا حالا شده به مشکلی برخورد کنید که هیچ‌جوری نتوانید آن را حل‌ کنید؟

بله.

مثلا؟

مثلا هنوز نتوانسته‌ام با خودم کنار بیایم که نیاز به کمی استراحت هم دارم.

چرا؟

چون احساس می‌کنم با استراحتم ممکن است کاری متوقف شود و من باید با کارم برای رسیدن به اهدافم وسیله فراهم کنم و از همه مهم‌تر اینکه من عاشق کارم هستم و از کار کردن، لذت می‌برم.

حرف آخر؟

نباید جوان‌ترها و بچه‌ها را از کار و زندگی ترساند. بزرگ‌ترها باید بگذارند آنها بیایند داخل اجتماع و با تمام وجود، تلخی‌ها و شیرینی‌های زندگی اجتماعی را بچشند. فقط این‌طوری می‌شود راه مبارزه با مشکلات را یاد گرفت.

وقتی دخترانم کوچک‌تر بودند و می‌خواستند بروند مدرسه، من خودم خیلی از مواقع، آنها را به جای ماشین با اتوبوس می‌بردم مدرسه تا آنها این چهرة زندگی را فراموش نکنند. به آنها کارهای سخت می‌سپردم و ازشان کار می‌کشیدم تا با زندگی واقعی آشنا شوند. به هر حال، معتقدم که این بهترین راه است برای اینکه آنها راه مبارزه با مشکلات را یاد بگیرند.

---------------------------------------------------------------------------------------

نام و نام خانوادگي: بهروز فروتن

نام محصول: انواع سس ها، ترشيجات، کنسروجات و محصولات متنوع غذايي

شرکت: بهروز

تحصيلات: ليسانس مديريت

من بهروز فروتن در سال 1324 در تهران متولد شدم و در اميريه ي تهران بزرگ شدم. در سن ده سالگي پدرم را از دست دادم. ايشان رئيس اداره ي آگاهي بود البته زماني که من به دنيا آمدم بازنشسته شده بودند. مهمترين چيزي که از پدرم به ياد دارم اين است که ميگفت انسان بايد جوهر کار داشته باشد. در زماني که ايشان در قيد حيات بودند ما از نظر مالي چندان مشکلي نداشتيم با اين حال ايشان اصرار داشتند ما در ايام تعطيل کار کنيم. مهم نبود چه کاري انجام مي دهيم بلکه مهم اين بود که با فرهنگ کار آشنا شويم.

از بچگي سختي زندگي را ناخواسته حس کردم قبل از اينکه زندگي را ببينم سختي زندگي برايم نمايان شد به همين دليل احساس مي کنم يک حالت خود ساختگي خاص دارم.

با وجود اينکه بچه ضعيفي بودم، اول کارهاي شخصي انجام مي دادم مثلاً تابستانها شکلات و اسباب بازي مي فروختم. بعد به دنبال کار فني رفتم و اکثر مواقع درآمدم را براي مسائل تحصيلي يا هزينه ي روزمره مصرف مي کردم بيشتر درآمدم را هم به مادرم مي دادم تا برايم پس انداز کند. پس از فوت پدرم خيلي از امکانات از ما گرفته شد ولي مادرم با گذشت و عاطفه اي که داشت سرپرستي ما را به عهده گرفت. مادرم را هم پانزده سال پيش از دست دادم.

در هر حال با همه ي مشکلاتي که بود من هم درس خواندم و هم کار کردم و از حاصل کارم، درسم را ادامه دادم. مادرم در اين کار مرا بسيار تشويق کردند به نظر من هيچ انساني موفق نمي شود مگر اينکه تشويق بشود و يا خودش را باور داشته باشد. تشويق، انگيزه و قدرت و روحيه اي ايجاد مي کند که انسان بيش از توان جسمي اش کار کند.

من وضعيت استثنايي داشتم چون پدرم را از دست داده بودم يک مقدار فکرم جلوتر از ذهنم بود. از درک مفاهيم و راهنمايي ديگران بهترين بهره را مي بردم و موقعيت را خوب مي سنجيدم و جلو مي رفتم.

يک دوره ي شبانه روزي در اداره وزارت کشاورزي و صنايع معادن بود که ديپلم فني مي دادند. اگر چه جدا شدن از خانواده خيلي سخت بود ولي چون من به کار فني خيلي علاقه داشتم و به انجا رفتم و در رشته ي مدل سازي و ريخته گري درس خواندم بعد به کلاسهاي شبانه دانشگاه تهران رفتم و ليسانس مديريت گرفتم. به اين دليل کلاسهاي شبانه را انتخاب کردم که مي خواستم روزها کار کنم. سپس معلم آزاد شدم و مدتي بعد امتياز يک دبيرستان را خريدم و شروع به کار کردم. من از تمام کارهايي که در دوران زندگي ام انجام دادم راضي هستم سختيها را پذيرفتم تا بتوانم از خوبي ها لذت ببرم. موفقيت هاي من از لا به لاي شکست ها و سختي ها به دست آمده است. يک مدير کسي است که بپذيرد مشکل را بايد حل کند و متعهد باشد.

من کارم را از درون خانه شروع کردم مواد غذايي درست مي کردم و به فروشگاهها مي دادم ولي آنها کالاهاي من را نمي خريدند. بالاخره خانه ام را فروختم و با پول آن کار را شروع کردم به تدريج با 11 نفر از بستگانم شريک شدم. در حال حاضرما نزديک به 1000 نفر پرسنل داريم و شش نقطه از کشور تحت ليسانس صنايع غذايي بهروز کار مي کنند.

من در مورد صنايع غذايي اطلاعات فني نداشتم و بدون داشتن سرمايه و امکانات کار را شروع کردم و جلو رفتم و رمز موفقيت من اين بود که از سختي کار لذت مي بردم و از حضور پر تلاش همکارانم و بودن در بين آنها خوشحال مي شوم.

من فکر مي کنم هر کسي خودش را باور داشت موفق مي شود. اگر به خودت احترام گذاشتي و براي باورت ايستادگي کردي و در مقابل اشتباهت عذر خواهي کردي خودت را شناخته اي. ما بايد سعي کنيم نکات منفي و مثبت خودمان را بشناسيم و خودمان را باور داشته باشيم. من زندگي را اول در ذهنم ترسيم مي کنم و اگر ايرادي داشت آن را تغيير مي دهم يعني روي حرفهايم متعصب نيستم و پذيراي حرفهاي ديگران هستم تکامل را در خودم نمي بينم بلکه در جمع مي بينم. ما نبايد کار را عار بدانيم ارزش کار بايد مهم باشد. من در 45 سال پيش کار را بازي مي دانستم و اين کارها را انجام مي دادم و امروز هم همين کار را انجام مي دهم چون امروز هم کار را بازي مي دانم.

---------------------------------------------------------------------------------------------

روز 11 فروردین سال 1324 در محله اميريه تهران متولد شد. گرچه خانواده وی از وضعيت مالي مناسبي برخوردار بود، اما پدرش با اين اعتقاد كه «بچه بايد جوهر كار داشته باشه» بهروز را از همان كودكي در ماه های تعطيلي مدرسه به شاگردي فرستاد تا در كنار تحصيل علم و دانش، رمز و راز كار را نيز فرا بگيرد
تدريس در دبيرستان، فعاليت هاي تربيتي و اشتغال در بخش ساختمان و پيمانكاري از كارهايي بود كه به آن پرداخت و رشته مديريت را در دوره شبانه دانشگاه تهران سپري كرد.

صنعت غذا، عرصه تازه اي بود كه در سال 1356 با تمام سرمايه و اندوخته مالي، توان، انگيزه خود را به آزمون گرفت و به ياري همسر و تني چند از اعضاي خانواده، كار را در مكاني كوچك اما با انديشه اي بزرگ آغاز نمود. بر اساس نگاه فرهنگي و احترام به مصرف كننده نيز شعار «دوست من سلام» را برگزيد.
صنايع غذايي بهروز با مدیریت بهروز فروتن به پاس بیش از سه دهه خدمت در صنايع غذايي كشور ، حدود 200 تندیس و تقديرنامه از وزارتخانه ها، سازمان ها، دانشگاه ها، مراكز پژوهشي، علمي، فرهنگي و صنعتي داخلي و خارجي دريافت كرده است .

وی در حال حاضر پس از حدود 45 سال سابقه کار اجرایی و مدیریتی که بیش از 30 سال آن مسئولیت رياست هيات مديره مركز تحقيقات و گروه صنايع غذايي بهروز است، در دیگر مجامع علمي صنعت غذا نيز حضور فعال دارد:

عضو هيات موسس و مشاور عالي انجمن متخصصين علوم و صنايع ايران،

عضو هيات موسس اتاق فکر توسعه کارآفرینی ایران

عضو هيات موسس انجمن دارندگان نشان استاندارد ایران

مسئول گروه غذایی خانه صنعت و معدن استان تهران

عضو هيات موسس و هيات امناي دانشكده صنايع غذايي،

عضو ستاد اجرايي كنگره هاي ملي صنايع غذايي ايران،

ده رمز موفقیت بهروز فروتن

1- تنها دارایی من مهرورزی است،
2-جادوی تفکر مثبت، نخستین رمز موفقیت
3-ایستاده ام، چون خودم را باور دارم
4-شکست، معنی ندارد
5-چون رود در جریان باشید
6-تقدیراز خداوند است و تدبیر از ما
7- پیروزی یعنی حرکت در راه هدف
8- کار گروهی، بزرگترین راز موفقیت
9-خطر پذیری، زیبایی یک زندگی پرثمر
10- کار، تجلی عشق است
نگاره: زندگینامه بهروز فروتن شرکت بهروز به شکست اعتقاد ندارم گفت‌وگوی روزنامه همشهری با بهروز فروتن؛ مدیر عامل صنایع غذایی بهروز و قهرمان قهرمانان صنایع کشور در سال 84. شهرزاد عبدیه: موفقیت، همه‌اش موفقیت اقتصادی نیست؛ این را خود بهروز فروتن هم قبول دارد و لابد به همین خاطر است که وقتی از او می‌خواهم به خودش نمره بدهد، می‌گوید: «14 از 20». او ادامه می‌دهد که «معنای موفقیت، وسیع‌تر از موفقیت اقتصادی است... و پول فقط یک وسیله است برای رسیدن به هدف. پول، خودش هدف نیست». با این وجود، او لااقل در حوزه اقتصادی، فرد موفقی به حساب می‌آید؛ مدیر عامل صنایع غذایی بهروز و قهرمان قهرمانان صنایع کشور در سال 84. با او از فراز و نشیب‌های زندگی‌اش حرف زدیم و راهی که تا رسیدن به این نقطه طی کرده. می‌دانید چرا؟ چون به قول آنتونی رابینز، راحت‌ترين راه براي موفق شدن در هر زمينه‌اي اين است كه حرف‌ها و تجربيات آدم‌هاي موفق را در همان زمينه بشنويم و تا آنجا كه مي‌توانيم، از آنها الگوبرداری كنيم. به نظر شما این راه خوبی نیست؟ شما چند سالتان است، آقای فروتن؟ من دو تا سن دارم. شما کدامش را می‌پرسید؟ هر دو تایش را. حالا چی هستند این دو تا سن‌؟ یکی سن شناسنامه‌اي‌ام که حدود 60 سال است، یکی هم آن سن واقعی‌ام، یعنی آن سنی که خودم باورش می‌کنم. که چند سال است؟ حدود 52 سال. من هنوز با همان شور و هیجانِ 52 سالگی‌ام کار می‌کنم، زندگی می‌کنم و از کار و زندگی‌ام لذت می‌برم. از 52 سالگی آمدید توی بازار کار؟ نه، از کودکی آمدم. من تقریبا تمام زندگی‌ام را کار کرده‌‌ام. پدرم آدم دوراندیشی بود و از همان بچگی، هر تابستان مرا می‌فرستاد پیش یکی از کاسب‌‌های محل برای شاگردی. آنها هم هر روز، غروب به غروب، از همان پولی که پدرم مخفیانه به‌شان می‌داد، به‌ من دستمزد می‌دادند. این‌طوری، جوهر کار و عشق به کار در من ریشه کرد و زندگی‌ام با کار عجین شد. بعد از آن دورانِ شاگردی، چه‌ کار کردید؟ خب، من داشتم درسم را هم می‌خواندم. بلافاصله بعد از اتمام تحصیلاتم در رشته مدیریت دانشگاه تهران به تدریس و مدیریت در مدرسه مشغول شدم. چه جالب! پس سابقه معلمی هم دارید. چرا همان تدریس را ادامه ندادید؟ به خاطر مشغله‌های زندگی‌ام مجبور شدم در کنار تدریس، کارهای پیمانکاری هم قبول کنم. کار و زندگی‌ام داشت نسبتا خوب پیش می‌رفت، اما همان‌ دوران به خاطر اعتماد نابه‌جایم به یک نفر، به مشکلات مالی شدیدی برخوردم؛ آن‌قدر شدید که تقریبا تمام دارایی‌ام را از دست دادم و مجبور شدم از صفر شروع کنم. و آن‌وقت چه کار کردید؟ کم‌هزینه‌ترین کاری که می‌توانستم انجام بدهم و در واقع، تنها کاری که آن‌ موقع از دستم برمی‌آمد، این بود که بروم سراغ تولید فرآورده‌های غذایی در زیرزمین منزل استیجاری‌ام. واقعا! شما اجاره‌نشین هم بوده‌اید؟ بله. البته آن منزل مال خودم بود اما مجبور شدم برای پرداخت تعهدهایم آن را بفروشم‌. بعدش هم همان‌جا را از خریدار، اجاره کردم. یعنی شدم مستأجر خانه خودم. داشتید از کارتان می‌گفتید... من آن دوران، هر روز حوالی ساعت 3 ـ 5/2 صبح با یک ژیان مهاری که با مشقت آن را خریده بودم‌، برای تهیه مواد اولیه می‌رفتم میدان. در طول روز، همسرم رُب و ترشی و مربا و غذاهایی مثل کشک بادمجان و این‌جور چیز‌ها درست می‌کرد و من با همان ژیان مهاری، آن غذاها را می‌بردم جلوی درِ فروشگاه‌ها و مغازه‌ها برای فروش. سخت‌ نبود؟ چرا، خیلی سخت بود؛ مخصوصا که برخوردهای زیادی هم توی آن کار پیش می‌آمد. از همان موقع، به فکر تأسیس کارخانه افتادید؟ نه، قبل‌تر از آن هم به فکرش بودم. من فکر می‌کنم هر موفقیتی به دنبال یک رؤیای دست‌یافتنی به دست می‌آید. من همیشه در زندگی‌ام آرزوهایی داشته‌ام و همیشه هم برنامه‌های زیادی برای رسیدن به آن آرزوها در ذهنم بوده. در صنعت، شما را آدم موفقی می‌دانند. شما هم خودتان را آدم موفقی می‌دانید یا نه؟ راستش من اعتقاد دارم که موفقیت کاملا نسبی است. یعنی اگر بخواهید به موفقیت خودتان نمره بدهید، چند می‌دهید؟ 14 از 20. چرا؟ چون معنای موفقیت، وسیع‌تر از موفقیت اقتصادی است. من هیچ وقت، هدف اصلی‌ام در زندگی، پول نبوده. به نظر من، احترام اجتماعی و خودشناسیِ درون، خیلی مهم‌تر از مادیات است. پول برای من یک وسیله است برای رسیدن به هدف. پول، خودش هدف نیست. تعریفتان از موفقیت چیست؟ موفقیت را در چه می‌دانید؟ ارضای درون. بعضی‌ها با هنر ارضا می‌شوند، بعضی‌ها با پول و بعضی‌ها با علم. این‌ بستگی دارد به درون آدم‌ها. آدم هیچ‌وقت نمی‌تواند در این جور چیزها به خودش دروغ بگوید؛ حتی اگر تظاهر کند. موفقیت یک حس درونی است. شما به موفقیت خودتان نمره 14 دادید. حالا فکر می‌کنید چطور می‌شود 20 گرفت؟ اصلا نمی‌شود 02 گرفت. به نظرم، می‌شود به 20 نزدیک شد ولی نمی‌شود دقیقا 02 گرفت. چرا؟ چون آدم‌ها پویا هستند و بعد از رسیدن به هر هدفی، یک مقصد بالاتر برای خودشان در نظر می‌گیرند. یعنی همیشه بین خودشان و نمره 20 یک فاصله ذهنی دارند. فکر می‌کنم این ذاتِ حرکت است. فکر می‌کنید کلید موفقیت‌تان چه بوده؟ پشتکار و باور. من هر از گاهی در زندگی‌ام درجا زده‌ام و به خاطر شرایطم نتوانسته‌ام گامی به جلو بردارم، اما مهم، برایم این بوده که هیچ‌وقت متوقف نشوم. درجا زدم اما نایستادم. سعی کردم و صبر کردم تا به مرور راهم هموارتر شد و توانستم گامی به جلو بردارم. لابه‌لای حرف‌هایتان گفتید که یک بار در زندگی‌تان شکستِ بدی خوردید و مجبور شدید از صفر شروع کنید. اگر موافق باشید، از همان دوران حرف بزنیم. نه، من نگفتم شکست خوردم. من اصلا به شکست اعتقاد ندارم. شکست، لفظ درستی نیست. بهتر است به جای آن، بگوییم کسب تجربه جدید. بسیار خب؛ بعد از کسب آن تجربه جدید، چه‌ کار کردید؟ می‌دانید، من هیچ‌وقت به خاطر دارایی‌‌های مادی‌ام احساس فخر و غرور نکردم و همین نگاه در طول زندگی‌ام باعث ‌شد که هیچ‌وقت با از دست دادن دارایی‌هایم مستأصل نشوم. سرمایه مادی‌ آدم در طول زندگی‌اش ممکن است بارها و بارها از دست برود، اما تجربیات آدم و سرمایه‌های معنوی‌‌اش باقی می‌ماند و از همان سرمایه‌ها هم می‌شود برای هر شروع مجددی استفاده ‌کرد. با چنین نگاهی، آدم هیچ‌وقت ناامید نمی‌شود. یعنی شما هیچ‌وقت ناامید نشد‌ه‌اید؟ نه، هیچ‌وقت دلیلی برای ناامیدی نداشته‌ام، اما بعضی مواقع دچار تردید شده‌‌ام. و آن‌ مواقع چه‌ کار کردید؟ به ندای دلم گوش کردم. این هم روشی است. اما فکر نمی‌کنید احتمال خطایش زیاد باشد؟ چرا. من هم ممکن است دچار اشتباه شده باشم، اما حتما از انتخابم راضی بوده‌ام، حتی اگر ضرر کرده باشم. در هر صورت، انسان جایزالخطاست. باز هم از این‌جور شروع‌هاي مجدد داشته‌اید؟ بله، زیاد. مثلا یکی دو سال بعد از همان شروع کارم در منزل توانستم با کمی پس‌انداز و قرض و قوله و فروش زیور‌آلات همسرم، و حتی فروش حلقه ازدواجمان، بالاخره یک کارگاه اجاره کنم. اما درست همان روزی که قرار بود بعد از مدت‌ها دوندگی بروم پروانه بهداری و سازمان صنایع را بگیرم، تلفنی به‌ من اطلاع دادند که کارگاهم آتش گرفته و از بدشانسی، وقتی به آتش‌نشانی خبر دادند و مأموران آتش‌نشانی به محل حادثه رسیدند، متوجه شدند که تانکرهای آبشان خالی است و این‌طوری، تمام کارگاه و وسایل کارگاهم در آتش ‌سوخت و از بین رفت. واقعا بد آوريد! تازه این پایان ماجرا نبود، چون بعضی‌ها به خاطر همین آتش‌سوزی به من تهمت زدند که تو برای پول گرفتن از بیمه، عمدا کارگاهت را آتش زده‌ای. این در حالی بود که اصلا کارگاه من، بیمه نبود. به هر حال، این حادثه خیلی اذیتم کرد، اما چاره‌ای نبود و باید دوباره شروع می‌کردم. نباید کارگران حتی یک روز بیکار می‌ماندند. آن روز، من دوباره با خودم عهد کردم که موفق شوم. و چه کار کردید؟ رفتم آهن‌آلاتِ باقی‌مانده از آتش‌سوزی را با قیمت پایین فروختم و زیرسقف کوچکی که از همان کارگاه باقی مانده بود، شروع کردم به کارِ بسته‌بندی لباس نوزاد و داروهای گیاهی و... گفتید که یک بار هم به یک نفر اعتماد کردید و او ازتان سوءاستفاده کرد و تمام دارایی‌تان از دست رفت... بله، ولی من خودم مقصر بودم و هیچ‌کس در آن اشتباه من، سهیم نبود. نباید بیش از حد اعتماد می‌کردم. این اشتباه بود و حالا که اشتباه کرده بودم، خودم باید تاوانش را می‌دادم و تاوانش را هم با کار و تلاشِ بیشتر و بیشتر دادم. تا حالا شده به مشکلی برخورد کنید که هیچ‌جوری نتوانید آن را حل‌ کنید؟ بله. مثلا؟ مثلا هنوز نتوانسته‌ام با خودم کنار بیایم که نیاز به کمی استراحت هم دارم. چرا؟ چون احساس می‌کنم با استراحتم ممکن است کاری متوقف شود و من باید با کارم برای رسیدن به اهدافم وسیله فراهم کنم و از همه مهم‌تر اینکه من عاشق کارم هستم و از کار کردن، لذت می‌برم. حرف آخر؟ نباید جوان‌ترها و بچه‌ها را از کار و زندگی ترساند. بزرگ‌ترها باید بگذارند آنها بیایند داخل اجتماع و با تمام وجود، تلخی‌ها و شیرینی‌های زندگی اجتماعی را بچشند. فقط این‌طوری می‌شود راه مبارزه با مشکلات را یاد گرفت. وقتی دخترانم کوچک‌تر بودند و می‌خواستند بروند مدرسه، من خودم خیلی از مواقع، آنها را به جای ماشین با اتوبوس می‌بردم مدرسه تا آنها این چهرة زندگی را فراموش نکنند. به آنها کارهای سخت می‌سپردم و ازشان کار می‌کشیدم تا با زندگی واقعی آشنا شوند. به هر حال، معتقدم که این بهترین راه است برای اینکه آنها راه مبارزه با مشکلات را یاد بگیرند. --------------------------------------------------------------------------------------- نام و نام خانوادگي: بهروز فروتن نام محصول: انواع سس ها، ترشيجات، کنسروجات و محصولات متنوع غذايي شرکت: بهروز تحصيلات: ليسانس مديريت من بهروز فروتن در سال 1324 در تهران متولد شدم و در اميريه ي تهران بزرگ شدم. در سن ده سالگي پدرم را از دست دادم. ايشان رئيس اداره ي آگاهي بود البته زماني که من به دنيا آمدم بازنشسته شده بودند. مهمترين چيزي که از پدرم به ياد دارم اين است که ميگفت انسان بايد جوهر کار داشته باشد. در زماني که ايشان در قيد حيات بودند ما از نظر مالي چندان مشکلي نداشتيم با اين حال ايشان اصرار داشتند ما در ايام تعطيل کار کنيم. مهم نبود چه کاري انجام مي دهيم بلکه مهم اين بود که با فرهنگ کار آشنا شويم. از بچگي سختي زندگي را ناخواسته حس کردم قبل از اينکه زندگي را ببينم سختي زندگي برايم نمايان شد به همين دليل احساس مي کنم يک حالت خود ساختگي خاص دارم. با وجود اينکه بچه ضعيفي بودم، اول کارهاي شخصي انجام مي دادم مثلاً تابستانها شکلات و اسباب بازي مي فروختم. بعد به دنبال کار فني رفتم و اکثر مواقع درآمدم را براي مسائل تحصيلي يا هزينه ي روزمره مصرف مي کردم بيشتر درآمدم را هم به مادرم مي دادم تا برايم پس انداز کند. پس از فوت پدرم خيلي از امکانات از ما گرفته شد ولي مادرم با گذشت و عاطفه اي که داشت سرپرستي ما را به عهده گرفت. مادرم را هم پانزده سال پيش از دست دادم. در هر حال با همه ي مشکلاتي که بود من هم درس خواندم و هم کار کردم و از حاصل کارم، درسم را ادامه دادم. مادرم در اين کار مرا بسيار تشويق کردند به نظر من هيچ انساني موفق نمي شود مگر اينکه تشويق بشود و يا خودش را باور داشته باشد. تشويق، انگيزه و قدرت و روحيه اي ايجاد مي کند که انسان بيش از توان جسمي اش کار کند. من وضعيت استثنايي داشتم چون پدرم را از دست داده بودم يک مقدار فکرم جلوتر از ذهنم بود. از درک مفاهيم و راهنمايي ديگران بهترين بهره را مي بردم و موقعيت را خوب مي سنجيدم و جلو مي رفتم. يک دوره ي شبانه روزي در اداره وزارت کشاورزي و صنايع معادن بود که ديپلم فني مي دادند. اگر چه جدا شدن از خانواده خيلي سخت بود ولي چون من به کار فني خيلي علاقه داشتم و به انجا رفتم و در رشته ي مدل سازي و ريخته گري درس خواندم بعد به کلاسهاي شبانه دانشگاه تهران رفتم و ليسانس مديريت گرفتم. به اين دليل کلاسهاي شبانه را انتخاب کردم که مي خواستم روزها کار کنم. سپس معلم آزاد شدم و مدتي بعد امتياز يک دبيرستان را خريدم و شروع به کار کردم. من از تمام کارهايي که در دوران زندگي ام انجام دادم راضي هستم سختيها را پذيرفتم تا بتوانم از خوبي ها لذت ببرم. موفقيت هاي من از لا به لاي شکست ها و سختي ها به دست آمده است. يک مدير کسي است که بپذيرد مشکل را بايد حل کند و متعهد باشد. من کارم را از درون خانه شروع کردم مواد غذايي درست مي کردم و به فروشگاهها مي دادم ولي آنها کالاهاي من را نمي خريدند. بالاخره خانه ام را فروختم و با پول آن کار را شروع کردم به تدريج با 11 نفر از بستگانم شريک شدم. در حال حاضرما نزديک به 1000 نفر پرسنل داريم و شش نقطه از کشور تحت ليسانس صنايع غذايي بهروز کار مي کنند. من در مورد صنايع غذايي اطلاعات فني نداشتم و بدون داشتن سرمايه و امکانات کار را شروع کردم و جلو رفتم و رمز موفقيت من اين بود که از سختي کار لذت مي بردم و از حضور پر تلاش همکارانم و بودن در بين آنها خوشحال مي شوم. من فکر مي کنم هر کسي خودش را باور داشت موفق مي شود. اگر به خودت احترام گذاشتي و براي باورت ايستادگي کردي و در مقابل اشتباهت عذر خواهي کردي خودت را شناخته اي. ما بايد سعي کنيم نکات منفي و مثبت خودمان را بشناسيم و خودمان را باور داشته باشيم. من زندگي را اول در ذهنم ترسيم مي کنم و اگر ايرادي داشت آن را تغيير مي دهم يعني روي حرفهايم متعصب نيستم و پذيراي حرفهاي ديگران هستم تکامل را در خودم نمي بينم بلکه در جمع مي بينم. ما نبايد کار را عار بدانيم ارزش کار بايد مهم باشد. من در 45 سال پيش کار را بازي مي دانستم و اين کارها را انجام مي دادم و امروز هم همين کار را انجام مي دهم چون امروز هم کار را بازي مي دانم. --------------------------------------------------------------------------------------------- روز 11 فروردین سال 1324 در محله اميريه تهران متولد شد. گرچه خانواده وی از وضعيت مالي مناسبي برخوردار بود، اما پدرش با اين اعتقاد كه «بچه بايد جوهر كار داشته باشه» بهروز را از همان كودكي در ماه های تعطيلي مدرسه به شاگردي فرستاد تا در كنار تحصيل علم و دانش، رمز و راز كار را نيز فرا بگيرد تدريس در دبيرستان، فعاليت هاي تربيتي و اشتغال در بخش ساختمان و پيمانكاري از كارهايي بود كه به آن پرداخت و رشته مديريت را در دوره شبانه دانشگاه تهران سپري كرد. صنعت غذا، عرصه تازه اي بود كه در سال 1356 با تمام سرمايه و اندوخته مالي، توان، انگيزه خود را به آزمون گرفت و به ياري همسر و تني چند از اعضاي خانواده، كار را در مكاني كوچك اما با انديشه اي بزرگ آغاز نمود. بر اساس نگاه فرهنگي و احترام به مصرف كننده نيز شعار «دوست من سلام» را برگزيد. صنايع غذايي بهروز با مدیریت بهروز فروتن به پاس بیش از سه دهه خدمت در صنايع غذايي كشور ، حدود 200 تندیس و تقديرنامه از وزارتخانه ها، سازمان ها، دانشگاه ها، مراكز پژوهشي، علمي، فرهنگي و صنعتي داخلي و خارجي دريافت كرده است . وی در حال حاضر پس از حدود 45 سال سابقه کار اجرایی و مدیریتی که بیش از 30 سال آن مسئولیت رياست هيات مديره مركز تحقيقات و گروه صنايع غذايي بهروز است، در دیگر مجامع علمي صنعت غذا نيز حضور فعال دارد: عضو هيات موسس و مشاور عالي انجمن متخصصين علوم و صنايع ايران، عضو هيات موسس اتاق فکر توسعه کارآفرینی ایران عضو هيات موسس انجمن دارندگان نشان استاندارد ایران مسئول گروه غذایی خانه صنعت و معدن استان تهران عضو هيات موسس و هيات امناي دانشكده صنايع غذايي، عضو ستاد اجرايي كنگره هاي ملي صنايع غذايي ايران، ده رمز موفقیت بهروز فروتن 1- تنها دارایی من مهرورزی است، 2-جادوی تفکر مثبت، نخستین رمز موفقیت 3-ایستاده ام، چون خودم را باور دارم 4-شکست، معنی ندارد 5-چون رود در جریان باشید 6-تقدیراز خداوند است و تدبیر از ما 7- پیروزی یعنی حرکت در راه هدف 8- کار گروهی، بزرگترین راز موفقیت 9-خطر پذیری، زیبایی یک زندگی پرثمر 10- کار، تجلی عشق است


مدیر سایت
تعداد پست :
381
۱۳:۴۸   ۱۳۹۱/۹/۶
       
نقل قول

نخستین رستوران دار خانم در ایران

فاطمه طریقت‌ منفرد؛ مؤسس رستوران «هانی» در تهران از ۲۷ سال پیش کار خود را آغاز کرد؛ اگرچه در آغاز کار با مخالفت جدی پدر خود روبه‌رو بود، اما پشتکار این زن با اراده باعث شد این رستوران در رده رستوران‌های مع...
روف تهران قرار گیرد

برای خانم طریقت همه چیز از یک آتش سوزی شروع شد، دقیقا ۳۲ سال پیش، کارخانه چمدان سازی حاج اکبر کبریتچی سوخت و اعتبار خاندان بر باد رفت، همین شد که خانم خانه به فکر شغل آبا و اجدادی افتاد و تصمیم گرفت به کمک همسرش بیاید.
وی با وجود تمام مخالفت‌ها آستین‌ها را بالا زد و سراغ سیخ کباب و دیگ برنج رفت. فاطمه طریقت منفرد، موفق شد رستورانی را راه بیندازد. رستورانی که دقیقا یک روز قبل از تولد آخرین فرزندش افتتاح شد و نام‌ « هانی» پسر سوم خانواده را بر خود گرفت نامی که حالا برای خود برند بزرگی به شمار می‌رود.

رستوران‌ داری شغل آبا و اجدادی خانواده پدری خانم فاطمه طریقت منفرد است؛ تقریبا تمام مردان خانواده او به این حرفه اشتغال داشته‌اند؛ پدرش نیز رستوران طریقت را در سال ۱۳۱۷ راه اندازی کرد، اما افتتاح هانی به دست خانم طریقت در اسفند ۱۳۵۹ یک گام بزرگ بود.

خانواده طریقت، خانواده بزرگ و مذهبی بود که کار کردن زنان در آن عیب بزرگی به شمار می‌‌رفت و دختران حق نداشتند بیشتر از مقطع ابتدایی تحصیل کنند. آن‌ها باید آماده می‌شدند تا همسری خوب و مادری مهربان باشند.
فاطمه نیز همین‌گونه و بر اساس سنت قدیمی خانواده بزرگ شد و برخلاف میل باطنی به اجبار پدر ازدواج کرد که این وصلت با وجود ۵ فرزند ( ۴پسر و یک دختر ) در بیستمین سال به جدایی کشید و فاطمه به تنهایی بار رستوران داری را به دوش کشید.

احترام به قانون، داشتن نظم و انضباط در کار و عشق به ایران از خصوصیت‌های مهم این زن برجسته است، رمز موفقیت وی در حیطه کاری، نکته سنجی و ریزه‌کاری‌هایی است که شخصا « و با نظارت کامل وی انجام می‌پذیرد.

هم‌اکنون روزانه حدود ۶۰ منوی غذا، سرد و گرم در رستوران‌ هانی سرو می‌شود که رضایت مشتری‌های ایرانی و خارجی را به خود جلب کرده است

راز موفقیت مدیر رستوران هانی از زبان خودش
خیلی‌ها می‌پرسند که راز این موفقیت چیست؟ باید بگویم رمز اصلی‌اش این است که من هیچ وقت از زیر کار در نرفته‌ام، حتی شاید خیلی وقت‌ها پیش آمده که کارم را به خانواده ترجیح داده‌ام که درست هم نبوده؛ اما خب کاری که من انجام می‌دهم مسئولیت سنگینی دارد و حتی فکر می‌کنم کمتر از کار یک پزشک نیست، چون یک اشتباه ممکن است حوادثی را به وجود بیاورد که جبرانش خیلی سخت باشد... با این وجود تمام این سختی‌ها و خستگی‌ها وقتی که مردم می‌آیند و به خاطر کیفیت کار تشکر می‌کنند خستگی از تنم بیرون می‌رود. خانم طریقت به شدت عاشق کارش است می‌گوید می‌توانست بی‌خیال همه چیز شود ولی وجدان کاری و تعهد مانع است.

شغل مردانه با کارگران مرد
می‌دانم که این تصور برای خیلی‌ها وجود دارد که رستوران‌داری یک شغل مردانه است. به عنوان یکی از معدود زنان رستوران‌دار ایرانی، هر چند منش و شخصیت رفتاری افراد را مهم‌ترین عامل در انتخابشان برای کار می‌دانم اما معتقدم کار کردن با آقایان راحت‌تر است. به خاطر همین بیشتر کارمندان رستورانم را مرد‌ها تشکیل می‌دهند. در آشپزخانه‌هانی هر چند خودم سرآشپز و رئیس هستم اما تمام آشپزهای مشغول به کار که تحت تعلیم خودم بوده‌اند، مرد هستند.

کارگران در عین راضی بودن از مدیریت خانم طریقت؛ ایشان را به عنوان تنها و یگانه قدرت مسلط بر کار پذیرا هستند.

هیچ وقت این‌طور فکر نکردم که رئیس رستوران هستم پس باید فقط بروم و بیایم و یک نظارت از راه دور داشته باشم. من روی کارم و غذایی که به دست مردم می‌رسد نظارت کامل دارم چون کارم را فوق‌العاده دوست دارم، خودم از ۱۵سالگی کار کرده‌ام و از ۲۷سالگی رسما وارد رستوران شدم.

مدیر سایت
تعداد پست :
381
۱۶:۲۶   ۱۳۹۱/۹/۶
       
نقل قول

خاطرات چند دوست از کار و زندگی در کنار او
میراثی که استیو جابز برای ما برجای گذاشت...

ما از استیو جابز چیزهای زیادی می‌دانیم البته به لطف تمایلش در سال‌های پایانی عمر برای به اشتراک گذاشتن داستان‌های زندگی اما با ما همراه باشید تا به بهانه سالگرد فوتش به گوشه‌های نادیده زندگی‌اش که در زندگینامه او منعکس نشده، سرکی بکشیم.
نارنجی: ما از استیو جابز چیزهای زیادی می‌دانیم، البته به لطف تمایلش در سال‌های پایانی عمر برای به اشتراک گذاشتن داستان‌های زندگی خود با والتر آیزاکسن؛ داستان‌هایی درباره اینکه چه چیزی او را به سمت تأسیس اپل، اختراع و باز اختراع کامپیوترهای شخصی، موزیک پلیرها، تلفن‌ها و تبلت‌ها حرکت داد.

اما هنوز هم آنقدر داستان ناگفته از کار و زندگی در کنار او در صندوقچه خاطرات دوستانش وجود دارد که اینک در آستانه اولین سالگرد فوتش (5 اکتبر)، دست خالی نباشیم. تعدادی از دوستان و همکاران او خاطرات خود درباره کاریزماتیک‌ترین و به یاد ماندنی‌ترین شخصیت دنیای تکنولوژی را با مجله فوربس در میان گذاشته‌اند.

در ادامه مطلب با ما همراه باشید تا به بهانه سالگرد فوت این مدیر توانمند و رؤیاگرای آینده‌نگر، به گوشه‌های نادیده زندگی‌اش که در زندگینامه او منعکس نشده، سرکی بکشیم.



قایم کردن پورشه‌ها!

مهندس نرم‌افزار، رندی آدامز در ابتدا پیشنهاد استیو جابز برای کار در NeXT را رد کرد، همان کمپانی نرم‌افزاری که استیو بعد از اخراج از اپل تأسیس کرد. سال 1985 بود. آدامز بعد از فروختن کمپانی پیش‌روی خود که در زمینه ساخت نرم‌افزارهای دسکتاپ کار می‌کرد، آمادگی شروع به کار دوباره را نداشت. اما جابز فقط چند روز بعد، روی پیغام‌گیر تلفن او این را گفت: «تو داری موقعیت رو هدر میدی رندی. این از اون فرصت‌هاییِ که توی عمر آدم فقط یه بار پیش میاد و تو داری خرابش می‌کنی.» و با شنیدن این پیغام، رندی نظرش را عوض کرد و به نکست رفت.

آدامز مقداری از پولی را که از فروش شرکتش به دست آورده بود، صرف خرید یک پورشه 911 کرد، که تقریباً همزمان بود با خرید یک پورشه توسط جابز. آن دو برای پرهیز از صدمه دیدن بدنه اتومبیل‌های خود در اثر ضربهٔ تصادفی دربِ ماشین‌های کناری، پورشه‌ها را به صورت طولی و چسبیده به هم پارک می‌کردند طوری که جای پارک 3 ماشین را اشغال می‌کردند. یک روز جابز بدو بدو سر میز کار آدامز حاضر شد و گفت که باید پورشه‌ها را جابه‌جا کنند.

رندی می‌گوید: «پرسیدم "چرا؟" گفت "رندی، باید پورشه‌ها رو قایم کنیم. راس پروت داره میاد اینجا و میخواد توی کمپانی سرمایه‌گذاری کنه، نمیخوام فکر کنه کُلی پول داریم".» و این شد که پورشه‌های را برداشتند و پشت مقر نکست در پالو آلتو پنهان کردند. راس پروت آمد و در سال 1987، 20 میلیون دلار سرمایه در نکست گذاشت و عضو هیئت مدیره شد.

آدامز این را هم به خاطر می‌آورد که یک بار بیل گیتس برای یک ملاقات کاری به نکست آمد. پاییز 1986 بود. منشی پذیرش که در لابی پایین پله‌ها بود به جابز که در دفترش بالای پله‌ها بود زنگ زد تا بگوید که بیل گیتس آمده. آدامز می‌گوید: «می‌تونستم او (استیو) را در دفترش ببینم، واقعاً هم سرش شلوغ نبود. ولی نه خودش بلند شد (که پیش بیل برود) و نه گیتس رو دعوت کرد که بیاد بالا. گذاشت یک ساعتی توی لابی منتظر بمونه. این به خاطر رقابتی بود که با هم داشتن.»



آدامز می‌گوید که در همین حین، مهندسین نکست از فرصت استفاده کردند و به لابی رفتند و با علاقه زیاد، بیل گیتس را به سوال بستند: «ما از این کار و اینکه می‌شد یه ساعت باهاش حرف بزنیم لذت بردیم، تا اینکه بالاخره استیو دعوتش کرد بره بالا.»

آدامز بعد از بروز اختلاف با جابز، بر سر قرار دادن درایو نوری در پایانه کامپیوتری نکست که او حس می‌:کرد قطعه خیلی کندی است از نکست رفت. مدتی بعد جابز او را قانع کرد که در پیرامون کمپانی نکست یک کسب و کار نرم‌افزاری راه بیاندازد، که او این کار را با سرمایه 2 میلیون دلاری بنگاه سرمایه‌گذاری سکویا انجام داد. ولی در حین اینکه کار جلو می‌رفت، جابز به او زنگ زد تا خبر دهد که نکست می‌خواهد پایانه کامپیوتری را رها کند و در عوض روی نرم‌افزار متمرکز شود.

«استیو به من گفت قیمت سخت‌افزار داره پایین میاد و اونا (توی نکست) فکر می‌کنن حالا دیگه یه کالای مصرفی شده. گفتم "خب پس چرا پی‌سی نمی‌فروشی؟" جابز گفت "به جای پی‌سی، ترجیح میدم برم سگ بفروشم!»

آدامز می‌گوید که خاطرات زیادی از روزهای کار با جابز در نکست دارد؛ اینکه جابز چطور به عنوان یک گیاه‌خوار می‌گذاشت مهندسین، ساندویچ‌های خودشان را که به اندازه یک قطار بودند بخورند و بعد درباره آن می‌گفت: «اوه، بوی گوشت سوختهٔ حیوون به دماغم میخوره، چه لذت‌بخش.» در سال 1986، جابز لباس بابا نوئل پوشید و اسکناس‌های 100 دلاری بین کارکنان نکست پخش کرد. آدامز همچنین به یاد می‌آورد که جابز به کارکنانی که خرابکاری به بار آورده یا کاری را کرده بودند که او دوست نداشت، می‌گفت "خودت رو اخراج کن." به گفته آدامز: «فکر میکنید این رو جدی می‌گفت؟ خب، اگر نامه پایان کار به دستتون نمی‌رسید، می‌فهمیدید که فقط داشته شوخی میکرده.» و در غیر این صورت، نه!

یک سال بعد از فوت جابز، آدامز که بعد از نکست، رهبری تیم توسعه ادوبی آکروبات و pdf را بر عهده گرفت و در ضمن مؤسس سایت FunnyorDie.com هم هست، می‌گوید که صنایع تکنولوژیک هنوز فقدان او را به خوبی حس می‌کنند: «کاریزماش، مثل الکتریسته بود -همیشه داشت انرژی فوق‌العاده‌ای رو منتشر می‌کرد. خیلی الهام‌بخش بود. شما را [با خودش] می‌بُرد. من قبلاً که با استیو بودم این اعتقاد رو داشتم که آدم قادر به انجام هر کاری هست و می‌تونه دنیا را تغییر بده. وقتی فوت کرد، مقداری از این حس از وجودم پر کشید. هیچ کس مثل استیو نیست.»


ماجرای لکه‌ها در مینی-استور

در اولین بازگشتش به میان رسانه‌ها بعد از جراحی برای برداشتن تومور سرطانی در سال 2004، جابز در مرکز فروش استنفورد (پالو آلتو) با تعدادی خبرنگار ملاقات کرد تا از مینی-استور 70 متر مربعی اپل در آنجا رونمایی کند. فروشگاهی که اندازه‌اش تقریباً نصف فروشگاه‌های معمولی اپل در آن زمان می‌شد، با سقفی یک دست سفید که از پشت پوشش آن نور ملایمی تابش می‌کرد. دیوارهایی ساخت ژاپن با جنس استیل ضد زنگ، با سوراخ‌های تهویه در بالا که طراحی پاورمک G5 را تداعی می‌کردند و کفی سفید، بدون درز و درخشان که بنا به گفته جابز «از جنس متریال مورد استفاده در ساخت آشیانه هواپیما» بود.



اما... درست قبل از آنکه پرده آویخته شده در جلوی فروشگاه را پایین کشیده و رسماً آن را برای عموم مردم افتتاح کنند، استیو به نقطه ذوب هسته‌ای رسید و بیرون آمد تا با خبرنگارها گپ بزند. چرا؟ چون آن طراحی زیبا که روی کاغذ، خیلی قشنگ بود در دنیای واقعی خوب جواب نمی‌داد. کوچکترین اثر انگشتی روی دیوارها توی چشم می‌زد و کف سفید فروشگاه، با ورود افرادی که مشغول آماده‌سازی آنجا برای افتتاح بودند، لکه‌دار شده بود.

جابز بلافاصله بیرون آمد و با وجود نارضایتی از وضع مینی-استور، به هر حال فروشگاه را افتتاح کردند. وقتی نگارنده این مقاله خانم کانی گوگلیِلمو کفِ مینی-استور را دید، بلافاصله برگشت به سمت جابز که کنارش ایستاده بود و پرسید که آیا در هیچ بخشی از طراحی فروشگاه نقش داشته یا نه. استیو گفت بله. کانی گفت: «تابلو است که هر کی این فروشگاه رو طراحی کرده هیچ وقت تا حالا کف جایی رو تمیز نکرده.» جابز چشم‌هایش را باریک کرد و بعد رفت توی فروشگاه.

چند ماه بعد یکی از مدیران اپل به خانم گوگلیِلمو گفت که جابز تمام طراحان مینی-استور را بعد از افتتاح روز شنبه، وادار کرده بود به آنجا برگردند و تمام شب روی کف زانو بزنند و با دست خودشان آنجا را برق بیاندازند. بعداً هم که اپل جنس کف فروشگاه‌هایش را به سنگ‌ماسه‌های سیِنا (ایتالیا) تغییر داد که تاکنون متداول باقی مانده‌اند.


بهش عادت می‌کنند



مارک اندریسن، یکی از پیش‌روها در زمینه مرورگرهای اینترنتی که حالا یک سرمایه‌گذار ریسک‌پذیر در دره سیلیکون است، به یاد می‌آورد که چند ماه قبل از عرضه آیفون اول، با جابز دو ملاقات داشت: «پاییز 2006 من و همسرم لورا، برای شام با استیو و همسرش لورین بیرون رفتیم و بیرونِ یه رستوران توی خیابانِ کالیفرنیای پالو آلتو منتظر نشستیم تا میز خالی بشه. یکی از عصرهای خنک پالو آلتو بود، استیو نمونه شخصی آیفونش رو از جیب شلوارش در آورد و گفت "ایناهاش، بذار بهت یه چیزی نشون بدم." و یک تور اختصاصی درباره ویژگی‌ها و قابلیت‌های دستگاه جدیدش برام برگزار کرد.»

«بعد از مقادیر قابل توجهی باز موندن دهن و بالا رفتن ابرو، به عنوان یکی از هواخواهای بلکبری نظر دادم. گفتم "پسر، استیو فکر نمی‌کنی نداشتن کیبورد فیزیکی مشکل‌ساز بشه؟ واقعاً مردم با تایپ کردن مستقیم روی شیشه مشکلی نخواهند داشت؟" با آن نگاه نافذش درست توی چشمم زل زد و گفت "بهش عادت می‌کنن."»

از آن زمان (سال 2007) اپل بیش از 250 میلیون آیفون فروخته که آن را بدل به یکی از پرفروش‌ترین تلفن‌های هوشمند دنیا کرده.


رُک، ولی با سلیقه

گای کاوازاکی، یکی از تاریخ‌نویس‌های اپل و رابط انجمن توسعه مک در گذشته، در سال 1984 داشت در دفترش کار می‌کرد که جابز با یک نفر دیگر بالای سرش ظاهر شد. استیو از او پرسید که نظرش در رابطه با برنامه یکی از توسعه‌دهندگان اپل، یعنی کمپانی Knoware چیست. (Knoware مخفف knowledge software است.)

«من چیزی رو که توی ذهنم بود گفتم، پنبه‌شون رو زدم. استیو نگاهی به اون آقا کرد. بعد دوباره به سمت من برگشت و گفت "گای ایشون مدیر عامل Knoware هستن."»



کاوازاکی ابتدا می‌گوید که این خاطره نشانگر «تردید جابز است در رابطه با اینکه چطور کارمندهاش رو به حال خودشون رها کنه» و بعد اضافه می‌کند که «در کل این در مورد استیو صدق می‌کنه که اگه طرفدارش باشی میگی "ببین، دیدی چطور گندکاری‌ها رو متوقف کرد؟" و اگه طرفدارش نباشی، میگی این رفتارش نشون دهنده اجتماعی نبودنشه.»

او سپس می‌گوید: «با وجود اینکه این‌طوری با ملت رفتار می‌کرد، دلیل اینکه باز هم چنین نخبه‌هایی رو زیر دستش داشت این بود که بر خلاف خیلی از رئسا، برای عملکردِ عالی ارزش زیادی قائل بود. دو تیکه پازل مهم لازمه تا بتونی از کارمندهات بازده خوبی بگیری؛ اول باید یه کسی باشی که اونقدر سلیقه داره که بفهمه طرف چه موقع عالیه و چه موقع تنبله. و دوم باید اونقدر رُک باشی که اینها رو راحت به طرف بگی. از این آدمایی که سلیقه کافی ندارن و فقط رُک هستن، زیاد هست.» ولی استیو همزمان هر دو بود.

«اگه میخوای عالی کار کنی، میتونی توی اپل کار کنی. ولی باید سختیِ ضایع شدن جلوی جمع رو هم تحمل کنی. اما توی HP عمراً چنین چیزی ببینی. دقیقاً این دو تا متضاد هم هستن. از طرف دیگه توی HP نمیتونی عالی کار کنی چون کسی نیست که از کارت قدردانی کنه. حالا ترجیح میدی کجا کار کنی، اپل یا HP؟»


یک دست کوچولو توی نمایشگر

نولان بوشنل، مؤسس آتاری که جابز را به سال 1974 استخدام کرد، می‌گوید بیشترین چیزی که از استیو به یاد دارد، اشتیاق و قدرت او است: «استیو اولین آدمی بود که دیدم معمولاً صبح‌ها زیر میز کار خودش رو لوله کرده و خوابیده، چون تمام شب همونجا مشغول کار بود. خیلی‌ها فکر می‌کنن که موفقیت، یعنی شانس و البته بودن توی جای درست و در زمان درست. ولی به نظر من، اگر ارادهٔ سخت‌تر کار کردن نسبت به دیگران رو داشته باشی، می‌تونی بخش خیلی خیلی بزرگی از شانست رو خودت رقم بزنی.»

«ما دو تا یه جور رابطه فلسفی داشتیم. استیو دوست داشت درباره ایده‌های بزرگ و سرچشمه‌ای که اون ایده‌های بزرگ ازش میومدن حرف بزنه. همیشه علاقه داشت درباره درست کردن محصول و اینکه چطور آدم بفهمه که چه زمانی یک محصول آماده عرضه به بازار شده حرف بزنه.»



در اوایل دهه 80، بوشنل یک خانه 1400 متر مربعی در پاریس خرید و تمام دوستانش در دره سیلیکون را به میهمانی در آن دعوت کرد. گروه موسیقی، کلی غذا و نوشیدنی، میهمان‌های اهل ولخرجی، و البته استیو جابز که در 1976 آتاری را برای تأسیس اپل ترک کرده بود. در حالی که همه لباس‌های میهمانی پوشیده بودند، استیو با شلوار جینش ظاهر شد.

بوشنل به خاطر می‌آورد که: «فردای اون مهمونی، توی ساحل جنوبی (رود سن) نشسته بودیم، من قهوه‌ام رو می‌چشیدم و استیو مثل همیشه چایی میخورد، یه جورهایی داشتیم رد شدن پاریس از جلوی خودمون رو تماشا می‌کردیم. یه گفتگوی دلپذیر درباره اهمیت خلاقیت داشتیم. [استیو] در مرحله‌ای بود که می‌دونست اپل II به آخر خط رسیده. از اپل III هم راضی نبود. تازه کار روی ایده‌ی لیسا و چیزی که میرفت تا مکینتاش بشه رو شروع کرده بود. داشتیم درباره ترک بال و جوی استیک و موس حرف می‌زدیم، و البته درباره ایده ی دست کوچولو توی نمایشگر، که در اصل همون موس بود.»

«آخرین بار یک سال قبل از فوتش دیدمش. خیلی خیلی لاغر شده بود، ولی شکننده به نظر نمی‌رسید. یک جور قوتی در مورد خودش داشت، می‌گفت "فکر کنم دارم این [بیماری] رو شکستش میدم."»


داستانی از کریسمس

رجیس مک‌کنا اولین مرشد بازاریابی اپل، زمانی جابز 22 ساله را ملاقات کرد که او سوار بر موتور سیکلت به خانه‌اش آمد و از این سخن گفت که چطور می‌خواهد اپل را به برَندی جهانی بدل کند. مک‌کنا از سال 1983 تا 1987 در جلسات مدیریتی اپل حضور می‌یافت و در طول سال‌های پس از آن نیز با جابز دوستی صمیمانه‌ای داشت.

او می‌گوید: «سال 1998 من و همسرم 5 تا آیمک به عنوان هدیه کریمس برای نوه‌هامون خریدیم. نگاهشون کردیم که چطور هدیه‌هاشون رو باز میکنن، و وقتی نوه 5 سالهٔ من مولی، آیمکش رو باز کرد، گفت "زندگی خوبه." از شانس بد، آیمکِ مولی دچار مشکل شد. بعد از چند ساعت استفاده، دیسک درایو گیر کرد و دیگه بیرون نیومد. من به فروشنده زنگ زدم ولی بهم گفت که به خاطر سیاست کاری اپل، اجازه تعویض با یه دونه نوش رو نداره. و گفت که تعمیر هم چند هفته طول میکشه.»



«همون موقع یه ایمیل به استیو زدم و درباره سیاست پس فرستادن و تعویض یه محصول سوال کردم. 5 دقیقه بعد تلفنم زنگ خورد. استیو بود. پرسید مشکل چیه و بعد اسم فروشنده رو گرفت. گفت "دوباره تماس میگیرم." چند دقیقه بعد تلفن زنگ خورد و یک فروشندهٔ خیلی خیلی معذرت-خواه از اون طرف خط گفت "من یک آیمک نوی نو برای نوه شما دارم." به استیو ایمیل زدم، تشکر کردم و اطمینان دادم که کریسمس قشنگی برای نوه‌ام رقم زده. بلافاصله یه جواب ساده داد "هو، هو، هو."« (هو هو هو صدای خنده بابا نوئل است؛ یعنی استیو مثل بابا نوئل، از شادی آن بچه خوشحال شد و خندید.)

مک‌کنا یک داستان دیگر را هم به خاطر می‌آورد. در سال 1985، بعد از اخراج استیو از اپل توسط جان اسکالی، یک هفته نگذشته بود که او درباره گام بعدی‌اش با مک‌کنا صحبت کرد: «استیو گفت که حتی ممکنه اپل از رفتنش سود هم ببره و اینکه شاید با سرمایه‌گذاری جدیدش بتونه به اپل کمک کنه. می‌گفت شاید کمپانی جدیدش بتونه تکنولوژی‌ای رو توسعه بده که مورد استفاده اپل قرار بگیره و اینطوری اون [استیو] بتونه به اپل کمک کنه. مثلاً گفت "شاید بتونیم یک خط تولید جدید و موفق درست کنیم که بتوانه به خط تولید اپل کمک کنه و اونا آخرش ما رو بخرن." اون موقع استیو نمی‌دونست که این حرفش چقدر به غیب‌گویی شبیه هست.»

در سال 1996، اپل با قیمت 429 میلیون دلار، کمپانی دوم جابز یعنی نکست را خرید. حرکتی که حضور دوباره استیو در اپل را تسهیل کرد و منجر به وقوع موفق‌ترین بازگشت یک کمپانی در حال سقوط گردید، بازگشتی که در تاریخ کمپانی‌های دنیا شبیه آن وجود ندارد.


یک دوستِ محتاج کمک

هایدی رویزن که حالا یک سرمایه‌گذار ریسک‌پذیر است، در دهه 80 رئیس کمپانی نرم‌افزاری T/Maker بود که برای مک برنامه‌نویسی می‌کرد. او خاطرات زیادی از کار در کنار جابز دارد که آنها را "شخصیت‌ساز" می‌خواند ولی یکی از آنها، تجربه‌ای خصوصی‌تر بوده.

«روز اول مارس 1989 بود که استیو زنگ زد تا درباره یک مذاکره کاری با من صحبت کند، و فقط چون استیو بود من گوشی را برداشتم، حتی با اینکه تازه فهمیده بودم که شب قبل، پدرم در یک سفر کاری در پاریس درگذشته. وقتی به استیو گفتم چی شده، گفت "پس چرا داری کار میکنی؟ باید بری خونه. من یه راست میام اونجا."»



جابز به خانه او رفت و روی زمین کنار هایدی نشست و دو ساعت به حرف‌های او که با اشک و آه همراه بود گوش سپرد: «بله، من مبل هم داشتم ولی استیو دوست نداشت روی مبل بشینیم. ازم خواست درباره پدرم صحبت کنم، از چیزایی که درباره‌ش مهم بود بگم، و اینکه چه خصوصیتیش رو بیشتر از همه دوست داشتم. مادر استیو چند ماه قبل فوت کرده بود، برای همین فکر می‌کنم اون موقع خیلی خوب درک می‌کرد که چه حسی دارم و دلم میخواد درباره چی حرف بزنم. همیشه این کار فوق‌العاده‌اش و اینکه کمک کرد تسکین پیدا کنم رو به یاد دارم و قدردانش هستم.»


استیو به همه چیز دقت می‌کرد

امیلی برووِر اوچارد که در تیم روابط عمومی نکست برای جابز کار کرده، می‌گوید که استیو یک فرد بسیار با دقت بود که کوچکترین چیزها را هم به چالش می‌کشید:



«یکی از کارهای من این بود که در مصاحبه‌های مطبوعاتی، همراه استیو باشم و یادداشت بر دارم. یک بار قبل از مصاحبه، فهمیدم که دو تا کفش متفاوت پام کردم! صبح آن روز خیلی سریع لباس پوشیده بودم و کفش‌هایی رو که فکر می‌کردم یه جفت مشکی باشن، بر داشته بودم. ولی اشتباه شده بود. به مافوقم زنگ زدم و مشورت خواستم. گفت که حتماً باید درستش کنم چون استیو 100 درصد به قضیه دقت می‌کنه. بنابراین مثل دیوونه‌ها تا پاساژ استنفورد ماشین روندم، یه جفت کفش جایگزین خریدم و بلافاصله به مقر نکست برگشتم. سریع‌ترین تصمیم خرید عمرم رو اون روز گرفتم.»


به جای فریب دادن، خلع سلاح کن

در سال 1989، نکست در جریان رقابت برای به دست آوردن مشتری بیشتر، فرصت یک ملاقات با IBM برای بحث بر سر ارائه لیسانس نرم افزار NeXTStep برای استفاده در کامپیوترهای IBM مبتنی بر OS/2 را به دست آورد. یکی از مدیران نکست که می‌خواهد نامی از او برده نشود، با ذکر این مورد می‌گوید که نکست واقعاً به این تفاهم کاری نیاز داشت و البته به دستش هم آورد. (IBM در انتهای آن سال با قیمت 65 میلیون دلار لیسانس نرم‌افزار را از نکست دریافت کرد).



مدیرانی از هر دو کمپانی در اتاق کنفرانس مقر نکست گرد هم آمده و منتظر رسیدن جابز بودند. سرانجام استیو وارد شد، رو کرد به یکی از مدیران ارشد IBM و گفت: «رابط کاربری شما آشغاله.» فقط صدای نفس کشیدن مدیران دو کمپانی شنیده می‌شد.

«این طوری بود که می‌تونست یه مذاکره کننده موفق باشه. با انداختن این بمب‌های فنادهنده، کاملاً افراد مقابلش رو خلع سلاح می‌کرد. می‌گفت "ما این قرارداد رو میبندیم ولی بدونید که محصولات شما افتضاحن." استیو یه آدمِ فتنه-به-پا-کُن بود ولی همیشه دقیقاً همون چیزی را به دست می‌آورد که می‌خواست.»


دروغ گفتن؟ موردی ندارد

مدیر عامل یکی از کمپانی‌هایی که بعد از بازگشت جابز به اپل، در اواخر دهه 90 با او کار کرده، می‌گوید: «استیو به معنای واقعی کلمه، در گفتگوهای دو نفره "آدم خوبی" بود. با او یک گفتگوی خصوصی که داشتی، اصلاً برات نقش بازی نمی‌کرد. اما به محض اینکه تعداد حاضرین در اتاق از دو نفر بیشتر می‌شد، سر و کله استیو جابزِ بازاریاب پیدا می‌شد و تئاتر بازی می‌کرد.»



«وقتی از تو چیزی می‌خواست، همیشه مؤدب بود و مجبور بود قشنگ رفتار کنه. یه دوره‌ای بعد از بازگشتش به اپل بود که نیاز داشت افراد کنارش کار کنند، اپل توی مخمصه بود، و نکست یک شکست بود. بنابراین استیو کسی شده بود که می‌شد باهاش [مثل آدم] کار کرد. اما بعد هر چی با آیپاد و بعد آیفون موفقیت‌های بیشتری به دست آورد، بیشتر گستاخ شد. شد همون استیوِ قدیم.»

«گاهی بود که می‌گفت قصد داره فلان کار رو بکنه و وقتی کاری که می‌کرد نتیجه مناسب و محکمی نمی‌داد و من به چالش‌اش می‌کشیدم می‌گفت "آره، آره، می‌دونم، ولی نیاز داشتم ذهنیتم رو عوض کنم." توی ذهنش دروغ گفتن موردی نداشت.»


درخشان، همچون برلیان

زمانی که اپل OS X، نسخه جدید سیستم عامل مک را معرفی کرد به خاطر تغییرات بنیادین، OS X دیگر با برنامه‌های قدیمی کار نمی‌کرد و لازم بود توسعه دهندگان وابسته به اپل، برنامه‌های خود را بازنویسی و نسخه‌های جدیدی را آماده کنند. بنابراین جابز از ادوبی خواست تا برنامه‌های گرافیکی پر طرفدار خود را با OS X سازگار نماید ولی ادوبی بی‌میل بود چون مشتریان علاقه‌ای به پرداخت پول برای یک به روزرسانی که ویژگی جدیدی در خود نداشته باشد ندارند زیرا سازگاری نرم‌افزار با سیستم عامل جدید از نظر آنها یک حق بدیهی و از پیش مفروض است و باید رایگان باشد.



ادوبی سر انجام با ارائه آپدیت برای OS X موافقت کرد ولی جابز از زمانبندی راضی نبود. یکی از مدیران اسبق ادوبی می‌گوید: «در مورد OS X استیو می‌خواست که سازگاری‌های نرم‌افزاری در نانو ثانیه انجام بشه و از اینکه ادوبی به اندازه کافی سریع عمل نکرد، خیلی عصبانی بود. ولی بالاخره وقتی آپدیت ارائه شد، میخواست مطمئن بشه که به طور کامل توی مراسم مک‌ورد اونا را معرفی کنن. و این کار رو کرد چون به ادوبی هم کمک می‌شد، ولی در اصل علت انجامش این بود که این تأکید [در مورد به روز رسانی نرم‌افزارهای مهم] برای سیستم عامل جدیدش حیاتی بود. استیو از این نظر که می‌دونست برای موفقیت باید چه کارهایی رو انجام بده، مثل برلیان درخشان بود.»


و یک چیز دیگر... نواری از 29 سال قبل

در زیر، بخشی از صحبت‌های استیو جابز در کنفرانس بین‌المللی طراحی اَسپن به سال 1983 را می‌خوانید. نیازی به شرح ندارد. گرچه عده‌ای خواهند گفت که اینها پیش‌گویی هستند ولی شما باور نکنید؛ استفاده از واژه‌های سطحی نشانگر شناخت سطحی است.

این صحبت‌های استیو جابز نه پیش‌گویی، بلکه رؤیابینی فردی هستند که به سهم خود در میانه میدان برای تحقق تک تک آنها تلاش می‌کرد زیرا برایش سفر خودِ پاداش بود:

استراتژی اپل بسیار ساده است. کاری که می‌خواهیم بکنیم این است که یک کامپیوتر بسیار عالی را در [قالبی به اندازه] یک کتاب قرار بدهیم که شما بتوانید آن را با خودتان همه جا ببرید و ظرف 20 دقیقه کار با آن را یاد بگیرید. این کاری است که می‌خواهیم بکنیم و قصد داریم در همین دهه هم انجامش دهیم. و البته می‌خواهیم همراه با امکانات رادیویی باشد تا مجبور نباشید [با سیم] به چیزی لنگر بیاندازید، بلکه بتوانید با تمام پایگاه-داده‌های بزرگ و سایر کامپیوترها [به صورت بی‌سیم] ارتباط برقرار کنید.



آقای براون که اخیراً نوار کاست آن سخنرانی را بعد از 29 سال در اینترنت قرار داده، درباره سایر صحبت‌های استیو جابز در آن مراسم می‌گوید:

در این نوار، او با اطمینان از این حرف می‌زند که کامپیوترهای شخصی باید یک وسیله جدید برای ارتباطات باشند. و این قبل از آن است که شبکه کردن کامپیوترها عمومیت یافته باشد یا جایی اشاره‌ای به فراگیر شدن اینترنت شده باشد. و البته او مشخصاً درباره سیستم‌های ایمیل نو ظهور صحبت می‌کند و اینکه چطور دارند به ارتباطات سر و شکل تازه‌ای می‌دهند.

در حقیقت او اشاره می‌کند که وقتی ما کامپیوترهایی قابل حمل با امکانات بی‌سیم داشته باشیم می‌توانیم در حال حرکت کردن ایمیل خودمان را چک کنیم. و این را در سال 1983 یعنی 20 سال قبل از ظهور کامپیوترهای موبایل می‌گوید. او از یکی از پژوهش‌های دانشگاه MIT صحبت می‌کند که خیلی شبیه قابلیت استریت ویو در نقشه‌های گوگل است.

جابز صنعت در حال پیدایش نرم‌افزار را با صنعت ضبط موسیقی مقایسه می‌کند و می‌گوید که اکثر افراد لزوماً نمی‌دانند چه کامپیوتری می‌خواهند بخرند. اما در تضاد با آن، وقتی وارد فروشگاه موسیقی می‌شوند دقیقاً می‌دانند که چه موزیکی می‌خواهند. این به آن خاطر بود که آنها قطعه‌های کوتاه آهنگ‌ها را قبل از خرید، در رادیو می‌شنیدند. و او به این فکر می‌کرد که صنعت نرم‌افزار به چیزی شبیه ایستگاه رادیو نیاز دارد تا مردم قبل از خرید، بتوانند با نرم‌افزار کار کنند.

او معتقد بود که ارائه نرم‌افزار به طور سنتی دیگر منسوخ شده و از آنجایی که نرم‌افزار، ماهیت دیجیتال دارد می‌تواند به صورت الکترونیکی از طریق خطوط تلفن منتقل شود. او پرداخت الکترونیکی هزینه نرم‌افزار از طریق خطوط تلفن را هم جزوی از آینده می‌دانست.

در انتهای بخش پرسش و پاسخ، سوالی درباره تکنولوژی تشخیص صوتی پرسیده می‌شود؛ جابز معتقد است که این یکی از بخش‌های خوب دهه آینده خواهد بود و درباره سخت بودن تشخیص زبان گفتار (جمله بندی) نسبت به تشخیص صدای معمولی صحبت می‌کند و این که «کار و بارِ خیلی سختی است.»


مدیر سایت
تعداد پست :
381
۱۶:۲۸   ۱۳۹۱/۹/۶
       
نقل قول

زندگینامه کارلوس غصن

«carlos Ghosn»از جمله معدود مغزهای متفکری است که با قدرت اندیشه بالای خود توانسته در یک زمان هدایت دو کمپانی بزرگ را برعهده گیرد و در هر دو به عنوان یک پدیده باور نکردنی ظاهر شود. مدیریت کمپانی «Nissan Motor» ژاپن، «Renault S.A» فرانسه و همچنین عضویت در هیات مدیره امپراطوری «Sony» و شرکت «Alcoa»، تمامی اینها شرایطی است که برای هر فرد ممکن است با تمام توان و تجربه و دانشی که داشته باشد محال وباور نکردنی باشد. نکته جالب اینجاست که«Ghosn» علاوه بر اینها در کشور ژاپن به عنوان یک فرد موثر و دست اندر کار حرفه ای در لوازم خانگی نیز شهرت دارد!

carlos Ghosnنمونه کامل مدیری است که با آشنایی کامل از فرهنگ های مختلف، بازارهای چند ملیتی را شناسایی کرده و با استفاده از خرد و دانش بالای خود نبض هر یک از این بازارها را در اختیار خود گرفته است. مدیری که خود متولد آمریکای جنوبی است، کار رسمی خود را در اروپا آغاز کرده و اوج شهرتش را در آسیا تجربه نموده و حال هر هفته بین سه قاره آسیا، اروپا و آمریکا در حال سفر است تا مبادا از تجربیات دیگران عقب بماند.

دادن جانی دوباره به کمپانی تقریبا ور شکسته «نیسان» که حال به عنوان کمپانی شماره دو خودرو سازی ژاپن مجددا به عرصه رقابت بازگشته است، سبب شد تا نام «Ghosn» به عنوان یک اسطوره در اذهان مردم ژاپن باقی بماند. هنگامی که او در سال ۱۹۹۹ سکان هدایت این کمپانی را در دست گرفت، به همه هواداران این شرکت قول داد که در عرض دو سال مجددا آن را به روزهای پرشکوه اولیه اش بازگرداند و اگر موفق به انجام دادن این کار نگردد، بلافاصله پس از این مدت از سمت خود استعفا خواهد کرد و همگان دیدند که بعد از مدت دو سال نه تنها نیازی به استعفای او نبود بلکه برای موفقیت او جشن های بزرگی برپا گردید.

اینکه ملیت او واقعا کجایی است مساله ای نیست که به راحتی بتوان به آن پرداخت «carlos Ghosn» در نهم مارس ۱۹۵۴ در برزیل متولد شد. پدر و مادرش اصلیتی لبنانی داشتند و او نیز با شناسنامه فرانسوی(!) در بیروت بزرگ شد. در سال ۱۹۷۴ از دانشگاه پلی تکنیک پاریس فارغ التحصیل شد و در سال ۱۹۷۸ از یکی دیگر از دانشگاه های این شهر مدرک مهندسی گرفت و بلافاصله در یک کمپانی فرانسوی ساخت لاستیک با نام «Michelin» مشغول به کار شد و در سال ۱۹۸۱ به سمت مدیریت یکی از شعبه های شرکت در پاریس در آمد.

هوش سرشار او در کار عبور از پله های ترقی را بسیار آسان گردانیده بود. به سبب توانایی ها و نظریات فوق العاده اش به سرعت مورد توجه مدیران «Michelin» قرار گرفت و در فاصله سالهای ۱۹۸۴ و ۱۹۸۵ به عنوان مسئول بخش تحقیق و توسعه کمپانی به خدمت گرفته شد. پس از آن در سال ۱۹۸۶ به عنوان مسئول هماهنگی شعبات کمپانی در آمریکای جنوبی به زادگاهش بازگشت و در برزیل مشغول به کارشد. برای مدت چهار سال در آنجا ماند وبازار «Michelin» را در آمریکای جنوبی قوت بخشید و بر همین اساس مدیران شرکت تصمیم گرفتند تا در اختیار گرفتن بازار آمریکای شمالی «Ghosn» را به آنجا بفرستند. دیگر برای آنها نام«Ghosn» همانند نام سردار لشکری می آمد که او را به هر ماموریتی می فرستادند، از پیروزی و کشور گشایی او مطمئن بودند.

هر زمان خطری برای بازار یک منطقه احساس می شد، فورا «Ghosn» در جلسات مطرح می گردید و بلافاصله از توان او برای رهایی استفاده می کردند. اینگونه بود که در سال ۱۹۹۰ ، «carlos Ghosn» به عنوان مسئول نمایندگی های کمپانی «Michelin» وارد آمریکای شمالی شد و فعالیت خود را آغاز نمود. ورود او به این منطقه به منزله نوسازی ساختار تمامی شعبات حاضر در آنجا بود. با یک خانه تکانی گسترده در اوایل دهه ۱۹۹۰ چنان قدرتی به حضور کمپانی در منطقه بخشید که مدیران آن تصمیم به خرید کمپانی لاستیک سازی «Uniroyal Goodrich» گرفتند و از این وضعیت به مراتب خرسند به نظر می رسیدند.

با پیچیدن آوازه شهرت و توانایی مهندس «Ghosn» در سراسر جهان و میان کمپانی های بزرگ و صنعتی هر یک در تلاش برای بکارگیری او برآمدند و پیشنهاداتی را مطرح می نمودند. از میان تمامی تقاضاها از شرکت های دور و نزدیک، «Ghosn» به پیشنهاد کمپانی رنوی فرانسه را پذیرفت و در اکتبر سال ۹۶ با این کمپانی وارد قرار داد شد. در دسامبر آن سال«Ghosn» با سمت مدیریت این کمپانی در «Mercosur» مشغول به کارشد. در این سمت او مسئولیت بخش های مهندسی، توسعه، ساخت، تحقیقات پیشرفته، عملیات قدرت و همچنین خرید محصولات در این منطقه رابر عهده داشت.
با ورود او به بازار خودرو کم کم استعدادهای ویژه او در این صنعت نمایان گشت، سیاست های اقتصادی او چنان مورد رضایت مدیران کمپانی در آمده بود که از او در جلسات مختلف به عنوان یک سیاستمدار حرفه ای نام می بردند، در مدت زمان اندکی با کاهش هزینه های اضافی و همچنین تعطیل کردن تعدادی از شعبات کم سوده این شرکت در مکانهای مختلف، سبب کسب سود فراوان برای کمپانی گردید و از آن پس او را «le Cost Killer»- قیمت شکن- می نامیدند.

دراواخر دهه ۱۹۹۰ کمپانی نیسان ژاپن به پایان عمر خودش نزدیک شده بود. سهامداران این شرکت اقدام به فروش سهام خود کرده بودند و هر یک قصد فرار از این وضعیت بحرانی و خطرناک را داشتند. در همین زمان شرکت «رنو» با خرید ۳۷ درصد از سهام این کمپانی به نجات آن برخاسته بود. در مارس ۱۹۹۹ کمپانی فرانسوی «رنو» رسما این میزان سهام را خریداری کرد و اعلام کرد که قصد دارد جلوی ورشکستگی کامل نیسان را بگیرد. مدیران این کمپانی بسیار آسوده و با زبانی بسیار ساده سخن از رهایی نیسان از خطر سقوط می دادند و با اعتماد به نفسی بالا اعلام می کردند که کمپانی آنها توان انجام این عملیات نجات را دارد. البته آنها حق داشتند، چرا که از نیروی متخصصی بهره می جستند که همواره در لحظات بحرانی، نجات بخش خواهدبود و در کارنامه خود پیروزی ارزنده ای را ثبت نموده است.

در ژوئن سال ۱۹۹۹ «carlos Ghosn» برای نوسازی و نجات نیسان به ژاپن فرستاده شد. پس از یکسال تحقیق و بررسی در ژاپن، در ژوئن ۲۰۰۰ او رسما مدیریت کمپانی را بر عهده گرفت و متعهد شد که در عرض دو سال مجددا نیسان را به همان توانمندی باز خواهد گرداند. برای بسیاری این صحبت تنها یک بلوف و یا یک شعار تلقی می شد اما آنان که «Ghons» را می شناختند به خوبی به تحقق این مساله واقف بودند.
مشابه عملکردش در «رنو » این بار نیز او اقدام به حذف هزینه های اضافی نمود، تعطیلی بسیاری از شعبات راکد، کاهش بسیاری از هزینه های داخلی و خرج و مخارج رسمی کمپانی، او را قادر ساخت تا با مدیریت جدی و توانمند خود، در آغاز هزاره سوم روزنه امید را نمایان سازد. در عرض مدت زمان کوتاهی «Ghons» به مشهورترین چهره در ژاپن تبدیل شد، آنها که سن و سال بیشتری داشتند او را با افسانه های کهن ژاپنی مقایسه می کردند و توانایی او را خارج از توانایی انسان معمولی می دانستند، در اکتبر سال ۲۰۰۱ او اقدام به چاپ کتاب زندگی نامه اش نمود و در اولین ماه فروشش توانست ۱۵۰ هزار نسخه از آن را به فروش رساند که به پرفروش ترین کتاب آسیا شهرت یافت.
در سال ۲۰۰۲ ، «Ghons» به عنوان معاون کمپانی بزرگ «رنو- نیسان» و همچنین عضو هیات مدیره «رنو» نیز درآمد و سرانجام اینکه در آوریل امسال (۲۰۰۵ ) او به سمت مدیر کمپانی «رنو» منصوب شد. بر اساس نظر سنجی های انجام شده در جراید تخصصی اتومبیل در سراسر دنیا،«carlos Ghosn» به عنوان با نفوذترین فرد در صنعت خودروی دنیا در سال ۲۰۰۵ شناخته شده است


مدیر سایت
تعداد پست :
381
۱۶:۴۳   ۱۳۹۱/۹/۶
       
نقل قول

رازهای موفقیت «علی بابا دات کام»
اینکه چرا اسم این پایگاه، علی باباست خیلی مهم نیست! مهم آن است که شیوه این سایت باعث شده است تا کشور چین را با پورتال مشهور علی باب در دنیا بشناسند و این سایت، به عنوان جاده ابریشم دیجیتالی این کشور در دهکده جهانی وب، معرفی شود.






کسب و کار: جک ما (Jack Ma) بنیانگذار سایت مشهور«علی بابا دات کام» این وب سایت را به عنوان جاده ابریشم دیجیتالی کشور چین در دهکده جهانی وب، به جهانیان شناسانده است.

کارآفرینی اینترنتی فقط یک روش کسب و کار جدید در دنیای اینترنت نیست؛ این کارآفرینی حتی صرفا یک ابزار اشتغالزایی مبتنی بر فناوری اطلاعات و ارتباطات جدید هم نیست! کارآفرینی اینترنتی ترکیبی منسجم از هنر و فناوری است که می تواند با نیازسنجی و فرصت سازی بهینه، نیازهای بازار را بر مبنای پتانسیل فناوری اطلاعات فراهم و زمینه اشتغالزایی بسیاری از مشتاقان فعالیت در این حوزه را ایجاد کند.

شاید کمتر کسب و کاری همراه با نوآوری را در دنیای پیرامون سراغ داشته باشیم که اثربخشی، فراگیری و تنوع فعالیتی به اندازه کارآفرینی الکترونیکی در اختیار داشته باشد.



مزیت رقابتی این نوع کارآفرینی در سه اصل: سادگی در بدو شروع کار، کم هزینه بودن و ارزش افزوده فوق العاده خلاصه می شود. بسیاری از وب سایت های قوی و معتبر مثل یاهو و آمازون، در ابتدا در نهایت سادگی شروع به کار کردند.

با هزینه کم اما با خلاقیت و درک بالای بنیانگذارانشان از نیازهای کاربران وب. ارزش افزوده فوق العاده ای که ثمره تداوم فعالیت در حوزه کسب و کار الکترونیکی است، آنچنان زیاد است که امروزه بر اساس آمارهای نشریه فورچون، روز به روز بر تعداد میلیاردهای کارآفرین دیجیتالی افزوده می شود.

یکی از این میلیاردرها، «جک ما» (Jack Ma) بنیانگذار سایت مشهور «علی بابا دات کام» است که شاید برای ایرانیان خیلی شناخته شده نباشد. اینکه چرا اسم این پایگاه، علی باباست خیلی مهم نیست! مهم آن است که شیوه این سایت باعث شده است تا کشور چین را با پورتال مشهور علی بابا در دنیا بشناسند و این سایت، به عنوان جاده ابریشم دیجیتالی این کشور در دهکده جهانی وب، معرفی شود.



حک ما فعالیت خود را در این عرصه با طراحی و ایجاد وب سایت هایی برای شرکت های بزرگ چینی آغاز کردو نخستین فردی بود که در این کشور، ایده ایجاد سایت های اینترنتی برای عرضه کالاهات و خدمات را مطرح کرد و از آنجا که متوجه شد کاربران زیادی از این سایت ها بازدید می کنند، سال 1999 شرکت علی بابا را با هدف توسعه خرید و فروش الکترونیکی در کشور چین و با راه اندازی سایت اینترنتی Alibaba.com بنیانگذاری کرد که در حال حاضر از طریق بیش از 60 میلیون عضو از 240 کشور در سطح دنیا به نیازهای کاربران پاسخ می گوید.

درس های کارآفرینی، جک ما:

1- ایده ها و رویاهای خود را پرورش دهید. حتی اگر همین الان، سرمایه گذاری برای عملی کردن آنها در دسترس نباشد.

2- تسلیم شرایط محیطی و مکانی نشوید. دنیای دیجیتال، محصور شدنی نیست.



3- افراد و دوستان خوبی برای خود پیدا کنید و به مشتریانتان عشق بورزید. سعی کنید زیاد یاد بگیرید.

4- من در سال 2000 گفتم اگر 9 خرگوش در دنیا وجود داشته باشد، اگر بخواهید یکی از آنها را شکار کنید، کافی است به یکی از آنها خوب فکر کنید و بر روی گرفتن آن تمرکز کنید! تاکتیک خود را تغییر دهید، خرگوش را تغییر ندهید!

5- فرصت های زیادی پیش روی ما است. همه را نمی توان به دست آورد. اگر یک فرصت خوب را به دست آورید کافی است. مسیر رشد را پله پله طی کنید.

6- یکی از دلایل عمده ای که باعث می شود افراد فعال در حوزه فناوری اطلاعات و ارتباطات، در ایجاد یک محیط کارآفرین و بسترسازی یک کسب و کار اینترنتی، با شکست یا موفقیت های بسیار ضعیف روبرو شوند، آن است که آنها فناوری اطلاعات را خوب می شناسند اما نحوه عرضه آن در محیط کسب و کار را نمی دانند و مشتریان از کسب و کار آنها استقبال نمی کنند.

این گفته آقای Ma را می توان دلیلی بر اهمیت درک فضای غیردیجیتالی و گواهی بر ضرورت آموزش مسائل کسب و کار سنتی به کارآفرینان دیجیتال دانست.


مدیر سایت
تعداد پست :
381
۰۹:۰۰   ۱۳۹۱/۹/۲۲
       
نقل قول

زندگی افسانه ای بنیانگذار ZARA

شرکت ZARA سومین فروشگاه زنجیره ای کفش و لباس جهان را در اختیار دارد و موسس آن پیژامه دوز سابق و باربر یک مغازه لباس فروشی، به نام آمانسیو اورتگای اسپانیایی است.

بانکی: شرکت ZARA سومین فروشگاه زنجیره ای کفش و لباس جهان را در اختیار دارد و موسس آن پیژامه دوز سابق و باربر یک مغازه لباس فروشی، به نام آمانسیو اورتگای اسپانیایی است. شاید برای خیلی ها عجیب باشد در دنیایی که مد، لباس و کفش از ایتالیا و فرانسه نشات می گیرد، سومین عرضه کننده ی کفش و لباس جهان یک اسپانیایی است.





آمانسیو اورتگا، در حال حاضر در هفتمین دهه زندگی خود قرار دارد و دقیقا 76 ساله است. سومین مرد ثروتمند دنیا علاقه چندانی به انجام گفتگوهای رسانه ای ندارد، و همین امر دیدن یک گزارش تصویری از زندگی اش را جذاب تر می کن


آقای اورتگا هم اکنون ثروتمندترین مرد اروپاست و حتی از وارن بافت، سرمایه دار نامدار آمریکایی هم پیشی گرفته است.

وی با همسر دومش، خانم فلورا اورتگا در سال 2001 ازدواج کرد.

مارتا اورتگا، دختر 28 ساله آقای اورتگا، به همراه همسرش، سرخیو آلوارس مویا که در رشته ورزشی سوارکاری فعالیت می کند.
آقای اورتگا و همسرش در این ساختمان در شهر لاکرونیا و درساحل دریای آتلانتیک زندگی می کنند.






کاترین میدلتون، عروس خانواده سلطنتی بریتانا، یکی از شناخته شده ترین هواداران پرو پا قرص این برند در دنیاست.

یکی از ویژگی های منحصر به فرد آقای اورتگا این است که به حریم خصوصی خود بسیار اهمیت می دهد. وی تا بحال تنها به سه خبرنگار اجازه مصاحبه را داده است.





بنیانگذار ZARA یک ویژگی دیگر هم دارد و آن ساده پوشی است. او معمولا یه کت آبی تیره، پیراهن سفید و شلوار خاکستری می پوشد که هیچ کدام برند شرکت خودش نیستند.

او هر روز به یک کافی شاپ مشخص می رود و ناهار را نیز با کارمندانش در کافه تریای شرکت صرف می کند.





وی اوقات فراغتش با اسب هایش سپری می کند و از سوارکاری لذت می برد.

بلندترین آسمان خراش اسپانیا هم متعلق به صاحب سومین برند محبوب جهان است. این ساختمان 515 فوت بلندا دارد و قیمت آن هم 536 میلیون دلار است.





او همچنین صاحب یکی از لوکس ترین و شیک ترین هتل های جهان در میامی است.





خودروی آقای اورتگا یک آئودی A8 است که حرف درباره راحتی اش خیلی بیشتر از لوکس و شیک بودنش است.





آقای اورتگا جت شخصی هم دارد. جت شخصی او یک BD-700 است که 45 میلیون دلار می ارزد. البته او استفاده زیادی از این جت نمی کند، چراکه از کار کردن لذت می برد و وقت زیادی برای مسافرت ندارد.





مدیر سایت
تعداد پست :
381
۲۳:۲۷   ۱۳۹۱/۹/۲۶
       
نقل قول

برادران رنو
12فوریه سال ۱۸۷۷ لوئیز رنو در پاریس به‌دنیا آمد. او چهارمین فرزند خانواده بود و دو خواهر و دو برادر داشت. پدرش آلفرد تاجر پارچه و دکمه و مادرش لوسیه نیز دختر یکی از مغازه‌داران شهر بود. لوئیز رنو در جوانی به هر چیزی که مربوط به مکانیک، ماشین بخار و برق بود علاقه داشت و با شور و شوق بسیار به آن می‌پرداخت. او علاقه‌ای به مطالعه و تحصیل نداشت و دوران نوجوانی‌اش را با درک مستقیم حسی و کاربرد عملی که دو پارامتر حیاتی و با ارزش در حوزه مکانیک هستند، پشت سر گذاشت. لوئیز در سن ۲۰ سالگی تحولی در سیستم انتقال قدرت ماشین ایجاد کرد و اختراع او باعث می‌شد که اتومبیل خیلی زود به حرکت افتد. او گیربکس سه دنده را اختراع کرد. بعد از این اختراع توسط رنو، انتقال نیرو توسط زنجیر به چرخ حذف شد و گیربکس جای آن را گرفت.



در روز اول اکتبر ۱۸۹۸ لوئیز با همکاری برادرانش فرناند و مارسل که مهارت‌های تجاری خود را در کارخانه نساجی پدر آموخته بودند، با یک سرمایه کوچک و بدون دخالت دادن دیگران، کمپانی Renault Freres یا همان برادران رنو را تاسیس کردند و توانستند گام بزرگی را در صنعت خودرو سازی فرانسه بردارند. در حالی که لوئیز وظیفه طراحی و تولید را به عهده داشت، برادرانش به مدیریت شرکت مشغول بودند. پس از چند ماه برادران رنو برای نشان دادن نتیجه عملکردشان تصمیم گرفتند در مسابقات اتومبیلرانی شرکت کنند. مارسل و لوئیز هر دو در مسابقه‌هایی که بین شهرهای مهم صنعتی اروپا برگزار می‌شد، شرکت کردند و در این مسابقات پیروزی‌هایی بدست آوردند. محبوبیت آنها بین مردم باعث سفارشات متعددی بعد از هر مسابقه شد و کمپانی با شناختی که از خود ایجاد کرده بود، توانست شبکه‌های فروش خود را در سراسر دنیا گسترش دهد. با گسترش سریع شرکت، فروش سالانه آنها بالا رفت و آنها با توسعه نیروی کار توانستند در سال ۱۹۰۲ وسعت کارخانه را به ۷۵۰۰ مترمربع گسترش دهند. مارسل رنو در ۲۴ مه سال ۱۹۰۳ در جریان تصادفی که در مسابقه پاریس-مادرید روی داد جهان را بدرود گفت و سهم او در اختیار برادرش لوئیز قرار گرفت. در این تصادف ۶ نفر کشته و ۱۵ نفر آسیب دیدند و این حادثه در فرانسه عزای ملی خوانده شد. این یک فاجعه برای لوئیز رنو بود که نه تنها برادرش، بلکه یک حامی بزرگ را از دست داده بود. لوئیز پس از این جریان دیگر رانندگی نکرد، ولی کمپانی رنو با رانندگان ماهر دیگری کماکان در کوران مسابقات به موفقیت‌هایی دست می‌یافت.
در سال ۱۹۱۹ کمپانی رنو بزرگ‌ترین شرکت در اروپا شناخته شد. در همان زمان فرناند شروع به دائر کردن فروش محصولات برادران رنو و شبکه فروش و تاسیس کمپانی در خارج از فرانسه، در کشورهای اروپایی و آمریکایی نمود. در سال‌های بعد رنو با ساختن تاکسی برای شهر پاریس از محبوبیت خاصی برخوردار شد و بعدها با همکاری‌هایی که بین شرکت رنو و فورد ایجاد شد، شروع به ساخت خودروهای تشریفاتی کرد و تا حدودی نیز موفق شد. رنو علاوه‌ بر تولید اتومبیل در زمینه‌های دیگری از جمله ساختن موتورهای کشتی، تراکتور و ماشین‌آلات صنعتی نیز فعالیت خود را آغاز کرد. رنو در صنعت نظامی هم شروع به کار کرد. در جنگ جهانی اول اولین توپ جنگی خود را ساخت و بعد از آن اقدام به ساخت اولین تانک خود به نام FT17 کرد. رنو برای بهبود بخشیدن به کیفیت ساخت شروع به ایجاد کمپانی‌هایی برای تولید قطعات خود نمود که موفقیت آنها در این زمینه باعث ایجاد کمپانی دیگر قطعات شد. همزمان با این تولیدات، محصولاتی چون فلزات، مقوا سازی، محصولات الکتریکی، صنایع لاستیک، نفت و روغن نیز جزو کمپانی‌های وی به شمار می‌رفت. او کارخانه‌های ارزان قیمتی که از کیفیت بالایی برخوردار بود و به آنها احتیاج داشت را می‌خرید.
بمباران‌های جنگ جهانی دوم که خسارت‌های زیادی را به بار آورد و دستگیری لوئیز رنو (که به جای تولید تانک برای ارتش آلمان، به ساخت کامیون برای متفقین می‌پرداخت) به جرم همکاری با دشمن، همگی دست به دست هم دادند تا شرکت در سال‌های ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۴ دچار ضعف‌های شدیدی شود. مرگ لوئیز در ۲۴ اکتبر ۱۹۴۴نیز شکاف بزرگی بر پیکره رنو وارد کرد. او تا پایان عمر بیش از ۵۰۰ اختراع مهم از جمله دیفرانسیل و گاردان از خود به جای گذاشته بود، اما سرانجام در سال ۱۹۴۵ دولت فرانسه رنو را به یک کمپانی ملی تبدیل کرد. رنو با ملی شدن خود توانست گام‌های بزرگ‌تری را در صنعت بردارد و به هدف‌های بزرگ‌تری دست پیدا کند. این کمپانی در سال ۱۹۹۰ کارخانجات ماک آمریکا را خریداری کرد و در حال حاضر نیز مالک آن می‌باشد. رنو اولین کمپانی اتومبیل است که سعی فراوان در امر پاکیزگی محیط زیست داشته و از سال ۱۹۹۴ به بعد ب.ام.و،فیات و روور را نیز با خود همراه کرده است.
در سال ۱۹۹۹معادل، ۴۵‌درصد سهام نیسان ژاپن را خرید و ۱۵درصد سهام خود را به نیسان داد. در همین سال سامسونگ هم به رنو پیوست و در سال ۲۰۰۰ قراردادی بین ولوو و رنو امضا شد که با واگذاری ۲۰‌درصد سهام ولوو به این شرکت، رنو حضور فعالی در ساخت کامیون پیدا کرد. در سال ۲۰۰۱ ساخت دوچرخه‌های کوهستانی و خیابانی را آغاز کرد و مشارکت رنو و نیسان سبب شد که نیسان به سود دهی بیشتری برسد. رنو در سال ۲۰۰۵ با رانندگی فرناندو آلونسو به قهرمانی مسابقات فرمول یک دست یافت و در سال ۲۰۰۹ شروع به طراحی و ساخت خودروهای الکتریکی کرد. در حال حاضر ۱۱۲ سال از تاسیس این کمپانی عظیم می‌گذرد و توانسته با ایجاد روابط همکاری با شرکت‌های بزرگ دنیا، علاوه بر جامعه فرانسوی در جوامع دیگر نیز از محبوبیت خاصی برخوردار شده و رنو را به عنوان یک شاهکار فرانسوی تبدیل کند. رنو با مشارکت فرانس تله کام اولین تولیدکننده اتومبیل «ادیس لاین» با سیستم ماهواره‌ای بوده و مدل «ول ساتیس» رنو به عنوان بی‌صداترین اتومبیل جهان شناخته شده است. امروزه کمپانی رنو نه تنها به عنوان یک خودروساز بزرگ بلکه به عنوان یک قطب صنعتی بزرگ در دنیا به شمار می‌آید. دفتر مرکزی رنو در بیلانکورت واقع شده و بیش از ۱۲۴ هزار نفر در ۱۱۸ کشور دنیا برای رنو کار می‌کنند. این شرکت در سال گذشته میلادی درآمدی بالغ بر ۳۳ میلیارد یورو کسب کرده است.





کاربر جديد
تعداد پست :
15
۱۶:۴۶   ۱۳۹۱/۹/۲۸
       
نقل قول
نوید جان یه چندتاییش را خوندم خیلی عالی بود .

کاربر جديد
تعداد پست :
16
۱۸:۰۷   ۱۳۹۱/۹/۲۹
       
نقل قول

هوندا: من در 99درصد کوششهایم شکست خوردم




هوندا تلاش‌های شبانه‌روزی برای طراحی اختراعش را آغاز كرد و در این راه تمام پس‌اندازش را صرف ایده‌اش كرد اما سال‌ها تلاش و زحمت هوندا به نتیجه نرسید، زیرا جواب كارخانه تویوتا درباره اختراع هوندا منفی بود.



برترین ها: «دنیای چرخ‌ها» مجله مورد علاقه پسربچه نوجوانی بود كه هر روز با علاقه صفحاتش را ورق می‌زد و تنها مجله‌ای بود كه او وقتش را پای دیدن تصاویر و مقالاتش صرف می‌كرد تا اینكه روزی، آگهی استخدام یك شركت اتومبیل‌سازی نظرش را به خود جلب كرد. آگهی درباره استخدام شركت «آرتی شوکاتی توکیو» بود كه به یك شاگرد تعمیركار نیاز داشت.



پسر بدون هیچ معطلی درخواست كارش را به شركت داد و با تصمیمش موافقت شد. علاقه به اتومبیل و داشتن جدیت در كار، باعث شد كه مدیر شركت به او پیشنهاد باز كردن شعبه‌ای در دهكده‌اش بدهد و او مجبور بود گاهی اوقات تمام شب را نیز كار كند. تقریبا 20سالش بود كه سرانجام تصمیم گرفت به صورت مستقل كار كند و در كنار این فكر، جرقه دیگری نیز به ذهنش خطور كرد و آن ثبت اختراعش بود. نوجوان خوش‌ذوق اما با جیب خالی، كسی نبود جز«سوئی چیرو هوندا» كه در سال 1938 دانشجوی فقیری بود كه تنها آرزویش این بود كه یك حلقه پیستون طراحی كند و آن را به شركت تویوتا بفروشد. او برای این كار پس‌اندازهای كمش را صرف خرید قطعه می‌كرد و حتی جواهرهای زنش را نیز فروخت.



اولین شكست هوندا

هوندا تلاش‌های شبانه‌روزی برای طراحی اختراعش را آغاز كرد و در این راه تمام پس‌اندازش را صرف ایده‌اش كرد اما سال‌ها تلاش و زحمت هوندا به نتیجه نرسید، زیرا جواب كارخانه تویوتا درباره اختراع هوندا منفی بود. جواب منفی تنها به شركت تویوتا ختم نشد. فكر می‌كنید واكنش استادان و دانشجویان در برابر اختراع هوندا چه بود؟ هیچ كس نظر موافقی در مورد اختراع او نداشت و علاوه بر این همه او را مورد تمسخر قرار دادند. تصورش را بكنید، اگر این شرایط برای هر فرد دیگری به وجود می‌آمد، مطمئنا دلسرد می‌شد اما هوندا نه تنها دلسرد نشد بلكه 2 سال دیگر از وقتش را برای تحقیق‌هایش در مورد اختراعش صرف كرد، زیرا یكی از فاكتورهای مهم و اصلی برای موفقیت را در اختیار داشت و آن چیزی نبود جز پشتكار و داشتن هدف. هوندا تصمیم گرفته بود هدفش را به انجام برساند و در این راه تحت تاثیر هیچ نظر مخالف و مانعی قرار نگرفت اما «انعطاف‌پذیری» یكی دیگر از فاكتورهای موفقیت هوندا بود، زیرا بعد از اولین شكست، تصمیم گرفت تغییراتی در اختراع خود به وجود بیاورد. او قطعا كمی هم دلسرد شده بود اما البته نه آن اندازه كه او را از ادامه كار منصرف كند. هوندا در تلاش دوباره‌اش تصمیم گرفت اختراعش را با كیفیتی بهتر به كارخانه ارائه دهد و این بار موفقیت را در آغوش كشید و كارخانه تویوتا اختراعش را خرید.


دومین شكست

بعد از اینكه كارخانه تویوتا اختراع هوندا را خرید، او تصمیم گرفت اختراع خود را وسعت بدهد و كارخانه تولید حلقه پیستون را به زودی راه بیندازد. در آن زمان ژاپن درگیر جنگ جهانی دوم بود و سیمان در كشور با كمبود جدی رو به رو شده بود. هوندا برای راه‌اندازی كارخانه‌اش به سیمان نیاز داشت اما تجربه شكست اول به هوندا یاد داده بود كه وقتی هدفی را در ذهنت شكل داده‌ای، باید آن را به سرانجام برسانی، حتی اگر موانع بزرگی بر سر راهت قرار بگیرد. با این افكار او و همكارانش شبانه‌روز تلاش كردند تا مشكل سیمان را برطرف كنند و این مشكل برطرف شد و هوندا توانست كارخانه‌اش را راه‌اندازی كند. اما شكست بزرگی بر سر راه هوندا بود. در طول جنگ، ایالات‌متحده كارخانه هوندا را بمباران كرد و هوندا به دلیل این اتفاق،كارخانه‌اش را به تویوتا فروخت. دوران بعد از جنگ هم مشكلات خودش را داشت. ذخایر كشور بسیار پایین آمده بود و هوندا حتی برای اتومبیل شخصی‌اش با كمبود سوخت رو به رو شده بود اما یك سؤال بزرگ هوندا را از این بحران نجات داد.




سؤالی كه هوندا را نجات داد

بعد از مشكلاتی كه جنگ جهانی دوم برای كشور ژاپن به وجود آورد و فروش كارخانه هوندا و اوضاع مالی بد اقتصادی كه همه مردم را تحت تاثیر قرار داده بود، باز هم برای هوندا جای ناامیدی باقی نگذاشت. او سؤال بزرگی را در ذهنش مطرح كرد: «با همه این مشكلات آیا با وجود وسایل اندكی كه در اختیار دارم، راه دیگری برای كسب درآمد وجود دارد؟» موتور كوچكی در اتاق هوندا وجود داشت، او آن را روی دوچرخه‌اش سوار كرد و آن لحظه تنها هوندا بود كه شاهد اختراع اولین موتورسیكلت جهان بود. او تصمیم گرفت این اختراع را به تولید انبوه برساند اما با آن وضعیت مالی بد، انجام این كار تقریبا غیرممكن بود.


شكست سوم

هوندا نامه‌ای به تمام صاحبان فروشگاه‌های دوچرخه‌سازی فرستاد و از آنها خواست كه در این طرح سرمایه‌گذاری كنند. از بین 18 هزار نامه‌ای كه هوندا برای صاحبان فروشگاه‌ها فرستاد، 3 هزار نفر به پیشنهاد هوندا جواب مثبت دادند و با این استقبال 3 هزار نفری، اولین موتورسیكلت ملی تولید شد. اما موتورسیكلت‌های تولیدی خیلی مورد توجه قرار نگرفتند، زیرا بیش از حد بزرگ و سنگین بودند، به همین دلیل تعداد محدودی آن را خریدند اما هوندا باز هم ناامید نشد، زیرا 2 تجربه قبلی‌اش به او یاد داده بود كه هرگز نباید ناامید شد. او باز هم تغییراتی در اختراعش به‌وجود آورد و موتور سبك‌تری را به بازار عرضه كرد. نام این اختراع «بچه خرس» بود و این بار با استقبال خیلی زیادی همراه شد. با این اتفاق و گذراندن شكست‌های متمادی و كسب تجربه‌های فراوان، شركت هوندا به موفقیت چشمگیری رسید.




رمز موفقیت هوندا چه بود؟

اگر یك‌بار دیگر زندگی هوندا را با دقت بخوانید، متوجه می‌شوید كه روبه‌رو شدن او با شكست‌هایش كاملا با مردم عادی متفاوت بوده است و این همان تفاوت بین افراد موفق و آدم‌های عادی است. انسان‌هایی كه در زندگی‌شان به جایی نرسیده‌اند، تصور می‌كنند كه آدم‌های موفق هرگز شكست را در زندگی‌شان تجربه نكرده‌اند اما مشاهیری كه شما نامشان را شنیده‌اید، بارها و‌‌بارها طعم شكست را چشیده‌اند اما نحوه واكنش آنها در مقابل شكست كاملا منطقی و هوشمندانه است. هوندا نمونه بارزی است كه شكست تاثیر جدی روی او نگذاشت. وی در تمام لحظات دنبال روشی بهتر برای از پا درآوردن موانع بود. دیدگاه منطقی او در مورد شكست راه انعطاف‌پذیری را برایش باز گذاشت و در كنار پشتكار و جدیتی كه برای غلبه بر موانع داشت، باعث موفقیت چشمگیر هوندا شد. انعطاف‌پذیری فاكتور بسیار برتری بود كه هوندا به همراه خودش داشت. هنگام معرفی یك محصول یا ایده، اگر با وجود مخالفت همچنان روی نظرتان تاكید كنید و سعی در تغییر و اصلاح ایده یا نظرتان نداشته باشید، نمی‌توانید به موفقیتی كه تصورش را می‌كنید، برسید. هوندا با مخالفت و استقبال نكردن مردم از موتورسیكلت‌های تولیدی‌اش، به فكر تغییر و بهتر كردن محصولش افتاد و با همین طرز فكر توانست در این صنعت انقلاب بزرگی را به پا كند. علاوه بر آن اعتقاد داشتن به هدفی كه انتخاب كرده بود، راه را برای موفقیت هوندا بازكرد. شما هم می‌توانید مانند هوندا محكم به هدف‌هایتان بچسبید و با رعایت فاكتورهایی كه برایتان گفتیم، مسیر موفقیت را طی كنید. فقط كافی است باور كنید!





مدیر سایت
تعداد پست :
381
۲۱:۱۷   ۱۳۹۱/۱۰/۱۳
       
نقل قول

Zig Ziglar چند روز قبل در سن ۸۶سالگی درگذشت. او یک مدیر فروش موفق در سازمان‌های مختلف بود و همچنین به عنوان یک سخنران انگیزشی و مربی نیز فعالیت می‌کرد. او بیش از ده‌ها کتاب نوشت و روی میلیون‌ها نفر تاثیر داشت که به نوعی مشتاقِ رسیدن به قله‌های موفقیت بودند.

در زیر ۱۰ نقل قول از این استاد آمده است که به طور قطع مسیر زندگی فرد را در مسیر صحیح تغییر خواهد داد:

۱۰- “به یاد داشته باشید که شکست یک رویداد است، یک شخص نیست.”

۹- “همه‌ی چیزهایی که در زندگی می‌خواهید را به دست خواهید آورد، اگر به اندازه‌ی کافی به دیگران کمک کنید تا به خواسته‌هایشان برسند.”

۸-” مردم معمولن می‌گویند انگیزه پایدار نیست، به همین دلیل است که هر روز آن را توصیه می‌کنیم.”

۷-” به افتخار یک منتقد، هیچگاه مجسمه‌ای بنا نشده است.”

۶-”مردم به دلایل منطقی خرید نمی‌کنند، به دلایل عاطفی خرید می‌کنند.”

۵-”بهترین را بپذیر. برای بدترین آماده باش. برای آنچه قرار است بیاید سرمایه‌گذاری کن.”

۴-”اگر به دنبال دوست هستی، بسیار کمیاب است. اگر برای دوست شدن بیرون می‌روی، آنها را همه‌جا پیدا خواهی کرد.”

۳-” هدفی که به درستی تنظیم شده باشد، یعنی نیمی از راه طی شده شده است.”

۲-”نگرش شما، نه استعداد‌تان، مقام شما را تعیین می‌کند.”

۱-”اگر می‌توانید تصورش را بکنید، پس می‌توانید آن را به دست آورید.”


مدیر سایت
تعداد پست :
381
۱۷:۱۵   ۱۳۹۱/۱۰/۱۷
       
نقل قول

مرد اول دنیای تجارت را بشناسید



طبق عادت هر ساله، مجله فوربس برترین و بدترین‌ها را معرفی می‌کند، حال این برترین‌ها در صنعت، تجارت یا اقتصاد باشند یا بدترین‌ها در مدیریت، سهام یا بازارهای سرمایه. مجله فوربس، موریس چانگ 81 ساله را به عنون برترین مرد سرمایه‌گذار و تاجر سال 2012 میلادی انتخاب کرد.






دنیای اقتصاد: مجله فوربس، موریس چانگ 81 ساله را به عنون برترین مرد سرمایه‌گذار و تاجر سال 2012 میلادی انتخاب کرد.

به گزارش سنا، طبق عادت هر ساله، مجله فوربس برترین و بدترین‌ها را معرفی می‌کند، حال این برترین‌ها در صنعت، تجارت یا اقتصاد باشند یا بدترین‌ها در مدیریت، سهام یا بازارهای سرمایه.

این بار، فوربس برترین مرد سرمایه‌گذار و تاجر سال 2012 را معرفی کرده است. اما این مرد نه وارن بافت است، نه بیل گیتس، نه کارلوس اسلیم یا موکش آمبانی هندی.

موریس چانگ، متولد 10 جولای سال 1931، پیرمردی 81 ساله است که شاید لفظ پیر برای روحیه اقتصادی وی مناسب نباشد.



چانگ، مدیرعامل و بنیان‌گذار و در واقع پدر شرکت صنایع نیمه‌هادی تایوان (TSMC) بزرگ‌ترین تولیدکننده مستقل و تخصصی محصولات نیمه هادی در دنیا است. دفتر مرکزی این شرکت در پارک فناوری شهر شینژو تایوان قرار دارد. این شرکت، سازنده بسیاری از محصولات نیمه هادی و سیلیکونی دنیا است به گونه‌ای که بیشتر تراشه‌های غیراینتلی دنیا از جمله ای‌ام‌دی در این کارخانه به مرحله تولید می‌رسند.

چانگ در شهر نینگبو در استان ژیچیانگ در چین متولد شد و در اوایل سال‌های جوانی قصد داشت با ادامه مسیر زندگی خود، یک نویسنده موفق شود که پدر وی که یکی از کارمندان برجسته دولت بود مانع ادامه تحصیل پسر در رشته‌های هنری شد.

در سال 1948 میلادی، هنگامی که چین در میانه جنگ جهانی بود خانواده چانگ به هنگ‌کنگ نقل مکان کردند و در سال بعد، برای ادامه تحصیل فرزند خود، موریس، در دانشگاه هاروارد، وارد آمریکا شدند.

به این ترتیب موریس، توانست در موسسه تکنولوژی ماساچوست موفق به کسب مدرک لیسانس علوم و فوق لیسانس در این رشته در دانشگاه مهندسی مکانیک شود.

وی پس از مردودی در آزمون دکترا به فکر پیداکردن شغل مناسب افتاد و به این نحو بود که وارد شرکت نیمه هادی سیلوانیا شد و به مدت سه سال در این شرکت مسغول به کار شد.

اما این کار نیز رضایت وی را جلب نکرد و در سال 1958 به شرکت Texas Instrument وارد شد و پس از سه سال کار طاقت فرسا در این شرکت به سمت مدیریت آی تی این شرکت منصوب شد و توانست با کمک این شرکت در آزمون دکترا شرکت کرده و مدرک خود را از دانشگاه استنفورد اخذ کند.



در مدت 25 سالی که چانگ، در این شرکت خدمت کرد، رتبه وی به معاون شرکت در زمینه صنعت نیمه هادی جهان ارتقا یافت و پس از آن بود که این شرکت را برای کسب سمت‌های بالاتر ترک گفت. در همین شرايط بود که دولت تایوان وی را برای مدیریت موسسه تحقیقات تکنولوژی ITRI انتخاب کرد و به این ترتیب وی با رشد صنعت تکنولوژی در این کشور توانست به تنهایی شرکت TSMC را تاسیس کند.

سال 2005 میلادی وی در سن 74 سالگی اعلام بازنشستگی کرد، سالی که بازارهای جهان، از یک بحران بزرگ عبور کرده بودند و شرکت TSMC را به عنوان یک رهبر و پیشرو برای صنعت الکترونیک می‌شناختند.

تا قبل از دهه 1980 میلادی، تولیدکنندگان قطعات کامپیوتری و رادیو تمام تلاش خود را برای ساخت قطعه‌های مزبور می‌کردند و حتی گاهی با مبالغی بسیار زیاد تن به ساخت قطعات می‌دادند تا بتوانند در بازار زنده بمانند.

اما در اواسط دهه 1980 شرکت‌ها با یک پدیده رو به رو شدند و در این بین، شرکتی تایوانی به آنها معرفی شد که توانستند قطعات یا ابزارآلات خود را از آن شرکت تهیه کنند. این موقعیت یک مانع عظیم مالی را از پیش روی شرکت‌ها بر می‌داشت تا بتوانند با هزینه‌های کمتر و خلاقیت بیشتر از بازار بهره ببرند.

این استقبال از شرکت تایوانی TSMC حتی نظر شرکت فیلیپس و AMD را هم جلب کرد.



در اوایل سال 2001، مجله فوربس، چانگ را مدیری معرفی کرد که متولد چین است، در رشته MIT از دانشگاه استنفورد آمریکا فارغ التحصیل شده است، زبان انگلیسی را با لهجه ای جنوبی صحبت می‌کند و با انتشار عکس وی در روی جلد مجله و با معرفی نقش شرکت TSMC در صنعت، وی را «کاتالیزور» معرفی کرد. در همین سال بود که چانگ، سمت مدیر عاملی را به ریک تیسای داد.

چانگ، مدیرعاملی موفق برای TSMC نامیده می‌شود که تنها يك درصد از سهام این شرکت را دارا است و همیشه نگران آینده این شرکت بود.

به همین علت بود که وی نتوانست شاهد سقوط شرکت در دوران مدیریت تیسای باشد و دوباره سکان کشتی TSMC را به دست گرفت.

با ورود وی، شرکت دوباره با مسیر رشد رو‌به‌رو شد و سهام آن در بازار آمریکا به دهمین سال افزایش رسید و سود سال 2012 آن به رکوردی باورنکردنی دست یافت.

گزارش سه ماهه این شرکت از افزایش 62 درصدی سود تا سقف 7/1 میلیارد دلار خبر می‌داد و همین امر، چانگ را بهترین مرد دنیای تجارت در سال 2012 معرفی کرد.

این شرکت درآمدی بالغ بر 13 میلیارد و 982 میلیون دلار در سال 2010 داشته است و سود خالص در سال 2010 بالغ بر 5 میلیارد و 552 میلیون دلار بوده است.

TSMCبا 35 هزار کارمند سالانه 14 میلیارد دلار فروش را به ثبت می‌رساند، سهام آن در بورس نیویورک و بورس تایوان معامله می‌شود و در آخرین روز معاملاتی هر سهم آن 16 دلار و 93 سنت به فروش رفت.





مدیر سایت
تعداد پست :
381
۰۹:۳۵   ۱۳۹۱/۱۰/۲۵
       
نقل قول

Stan Shih یک قهرمان ملی در تایوان و ایسر یک برند بین المللی موفق است. صنعت کامپیوتر همواره یکی از رقابتی ترین صنایع در دنیا بوده که همیشه شرکت‌های غول پیکری چون آی بی ام بر آن تسلط داشته اند. به نظر شما در چنین صنعتی یک شرکت کامپیوتری چگونه می‌تواند مقام سومین تولیدکننده بزرگ کامپیوترهای شخصی (PC) در دنیا را از آن خود کرده و خود را به عنوان برندی مورد احترام معرفی نماید؟




چگونه این شرکت توانسته ذهنیت موجود در مورد برندهای بسیاری از کشورهای آسیایی که معمولاً برندهایی پایین‌تر از استاندارد تصور می‌شوند را تغییر داده و بر روی محصولاتش عبارت "ساخت تایوان" را ذکر کند.

پاسخ این است: ایجاد یک تصویر ذهنی دقیق از یک برند قوی. در ابتدای امر Shih متوجه شد که این کار چالش اصلی پیش روی شرکت است و لذا محصولات شرکت را در مرتبه‌ای بالاتر نسبت به سایر محصولات تایوانی از نظر جایگاه قرار داد. مثلاً در بدو ورود به بازار ژاپن، محصولات شرکتش را با همان قیمت محصولات ژاپنی به بازار عرضه کرد تا این ذهنیت که قیمت پایین‌تر محصولات این شرکت ناشی از کیفیت پایین آن است از بین ببرد، و این سیگنال مهمی بود که ایسر از خود ساطع کرد چراکه محصولات با برند ایسر را از سایر محصولات متمایز می کرد.

کامپیوتر ایسر همواره مبالغ هنگفتی صرف تحقیقات و توسعه نموده تا به نوعی از تکنولوژی و شرکت‌های ژاپنی تبعیت کرده باشد. Shih باور دارد که بایستی برای ارزش آفرینی بر روی طراحی، محصولات پیشرو و محصولات حساس و استراتژیک صنعت تمرکز کرد. شرکت Shih بود که توانست کامپیوترهای خانگی PC را به عنوان یکی از لوازم خانگی ضروری در منازل جا انداخته و بدین وسیله رسالت سازمانی خود را به این صورت بیان کند: "تکنولوژی تازه محبوب همه کس، همه جا" تکنولوژی تازه به معنای جدید نیست بلکه به معنای بهترین، با ارزش ترین، کم ریسک ترین و بادوام ترین تکنولوژی است که بتوان آن را به همه پیشنهاد کرد. علاوه بر این تازگی تکنولوژی را می توان به نوآوری مبتنی بر تکنولوژی بالغ، با قیمت منطقی و دارای رابطه مناسب با کاربر به طوریکه در هر جا محبوب همه باشد تعریف کرد. کامپیوتر ایسر سابقه طولانی در نوآوری مستمر دارد به طوری که این مسأله باعث قدرت هر چه بیشتر برند شده است.

کامپیوتر ایسر در صدد است تا با مشتری گرایی هر چه بیشتر PC ها را به عنوان محصولات الکترونیکی مصرفی که هر روز کاربردهای وسیع ‌تری در حوزه ارتباطات، تفریحات و آموزش پیدا می‌کنند، جا بیاندازد. که در این راستا لازم است تا این شرکت به یک متخصص در محصولات الکترونیکی مصرفی تبدیل و وسایل محاسباتی شخصی تبدیل شود. Shih این مسأله را گذار از تکنولوژی محوری به مشتری محوری می‌داند. در واقع در صنعت کامپیوتر همیشه بیش از مردم بر محصولات تمرکز داشته و ایسر تلاش کرده تا جایگاه خود را به یک شرکت خدماتی مشتری محور و با سرمایه معنوی بالا تغییر دهد. که این مهم در شعار این شرکت نیز متبلور است: "ایسر پیوند دهنده تکنولوژی و انسان". از نظر Shih، سرمایه معنوی ارزش افزوده محصول است. که ایسر با بالا بردن ادراک مصرف کننده از مزایا یا ارزش یک محصول دانش و اطلاعات راجع به بسته بندی، طراحی، دسترسی، راحتی، سادگی و سایر ویژگی‌های محسوس محصولش این ارزش افزوده را ارتقا می دهد. و این گونه بود که ایسر توانسته کامپیوترهایش را از یک برند چند ملیتی به یک برند جهانی تبدیل کند و به همه مردم کمک کند تا از کار و زندگی خود لذت ببرند.

یکی از راه‌هایی که ایسر تلاش کرده تا ذهنیت‌های موجود نسبت به محصولاتش را در بین مخاطبان بهبود دهد و خود را به عنوان یکی از بازیگران اصلی این صنعت در دنیا مطرح کند حضور هر چه بیشتر در عرصه بین المللی بوده که به طور مثال می‌توان از هزینه ۱۰ میلیون دلاری این شرکت به عنوان اسپانسر بازیهای آسیایی ۱۹۹۸ نام برد. یکی دیگر از راه‌های بهبود برند که توسط این شرکت مورد استفاده قرار گرفته مشارکت با شرکت‌های سایر کشورهاست که باعث شده تا ایسر به فلسفه "جهانی، دسترسی محلی" دست یافته و خود را برندی جهانی معرفی کند. البته باید اشاره کرد که این شرکت هنوز راه درازی برای تبدیل شدن از یک برند محلی و ملی به یک برند جهانی دارد. اگر چه ایسر برای شرکت‌های بزرگی مثل آی بی ام و برخی دیگر از شرکت‌ها کامپیوتر تولید می‌کند و در سال ۱۹۹۸ توانسته لقب سومین تولیدکننده کامپیوتر در دنیا را نصیب خود کند اما در مقام فروش جایگاه هشتم را کسب کرده است. اگر چه به اعتقاد شرکت این جایگاه اکنون به مقام هفتم ارتقا یافته است. در بزرگ ترین بازار این صنعت یعنی آمریکا سهم بازار ایسر در سال ۱۹۹۸ کمتر از ۵ درصد بوده است.

ایسر باید جایگاه خود را از یک تولیدکننده در کلاس جهانی و یک رهبر بازار در بعد محلی به یک بازیگر بین المللی تغییر دهد. اگرنتایج صرفاً در گرو آرمان گرایی و شور و اشتیاق Shih باشد تردیدی در موفقیت وجود نخواهد داشت اما مشتریان هستند که می توانند یک برند را جهانی کنند و لذا لازم است تا تصورات و ذهنیت های آنها را به طور مناسب تغییر داد.
نقاط قوت برند: چشم انداز بنیان گذار یا CEO، رهبری هزینه، کیفیت محصولات، تمرکز بر مصرف کننده و نوآوری





شماره صفحه
+
-
برو
بروز رسانی
 
صفحه 1 از 2 (24 پست یافت شد)
First
Prev
[1]
2
Next
Last
 
پاسخگویی
 
 
ثبت نظر
صفحه پیشرفته
     
«  موضوع قبل زیربخش موضوع بعد »
بورس عمومی کاریابی